@@كوچه از فريدون مشيري @ در برابر خدا از فروغ فرخزاد @ نيلوفر از آ رش @ دختر زشت از مهدي سهيلي @ آن روز ها از فروغ فرخزاد @ كوچه از هما مير افشار @ عاشقانه از آرش @ كفر از نصرت رحماني @يار نداري از سيمين بهبهاني @ گفتگو از كارو @ @@@گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فار سي @@@ GOLHA..............گلها
قالب وبلاگ

GOLHA..............گلها
گنجینه ای از شعر و ادب پارسی 

مينياتور هاي حيرت انگيز استاد محمود فرشچيان (24 عكس)پیش فرض

من از آن روز که در بند توام آزادم


پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم


همه غم های جهان هیچ اثر می نکند


در من از بس که به دیدار عزیزت شادم


خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت


تا بیایند عزیزان به مبارک بادم


من که در هیچ مقامی نزدم خیمه ی انس


پیش تو رَخت بیفکندم و دل بنهادم


دانی از دولت وصلت چه طلب دارم ؟ هیچ !


یاد تو مصلحت خویش بِبُرد از یادم


سعدی 
 
[ پنجشنبه نهم بهمن 1393 ] [ 19:20 ] [ ارش533 ]
چنان قحط سالی شداندر دمشق   که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل   که لب تر نکردند زرع و نخیل
بخوشید سرچشمه‌های قدیم   نماند آب، جز آب چشم یتیم
نبودی بجز آه بیوه زنی   اگر برشدی دودی از روزنی
چو درویش بی برگ دیدم درخت   قوی بازوان سست و درمانده سخت
نه در کوه سبزی نه در باغ شخ   ملخ بوستان خورده مردم ملخ
در آن حال پیش آمدم دوستی   از او مانده بر استخوان پوستی
وگرچه به مکنت قوی حال بود   خداوند جاه و زر و مال بود
بدو گفتم: ای یار پاکیزه خوی   چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی
بغرید بر من که عقلت کجاست؟   چو دانی و پرسی سوالت خطاست
نبینی که سختی به‌غایت رسید   مشقت به حد نهایت رسید؟
نه باران همی آید از آسمان   نه بر می‌رود دود فریاد خوان
بدو گفتم: آخر تو را باک نیست   کشد زهر جایی که تریاک نیست
گر از نیستی دیگری شد هلاک   تو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟
نگه کرد رنجیده در من فقیه   نگه کردن عالم اندر سفیه
که مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق   نیاساید و دوستانش غریق
من از بی نوایی نیم روی زرد   غم بینوایان رخم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند، ریش   نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش
یکی اول از تندرستان منم   که ریشی ببینم بلرزد تنم
منغص بود عیش آن تندرست   که باشد به پهلوی رنجور سست
چو بینم که درویش مسکین نخرد   به کام اندرم لقمه زهرست و درد
یکی را به زندان بری دوستان   کجا ماندش عیش در بوستان؟

 

 

سعدی 

[ جمعه سوم بهمن 1393 ] [ 8:18 ] [ ارش533 ]
 

ما زنده به عشقيم و نمرديم و نه مي ريم


فرزند بقائيم و فنا را نپذيريم



***


ما نغمه زن باغ بهشتيم و غمي نيست


امروز اگر در قفس تنگ اسيريم


***


مائيم و دل و روشن و انديشه چو مهتاب


در چهره ي ما گر نگري ماه منيريم


***


در سلطنت فقر ؛ سليمان جهانيم


صد ((خواجه)) بود((بنده ي)) ما گر چه فقيريم


***


خاكستر مو را منگر اتش شوقيم


بي عشق نمانيم ؛جوانيم ؛ نه پيريم


***


در بزم عروسان چمن ؛رقص نسيميم


بر زلف نكويان وطن مشك و عبيريم


***


صد شاه ؛غلام من ويرانه نشين است


بر تخت مراديم و به هر خطه اميريم


***


در معركه ي قدرت ما عجز نيابي


زان رو كه مدد يافته از حي قديريم


***


ما نور خداييم كه خاموش نگرديم


ما پرتو حقيم؛ نمرديم نه ميريم

 

 

مهدي سهيلي 

[ جمعه بیست و ششم دی 1393 ] [ 22:52 ] [ ارش533 ]

 




بده آن قوطی سرخاب مرا 

تا زنم رنگ به بی رنگی ِ خویش

بده آن روغن ، تا تازه کنم 

چهره پژمرده ز دلتنگی خویش

بده آن عطر که مشکین سازم 

گیسوان را و بریزم بر دوش

بده آن جامهٔ تنگم که کسان 

تنگ گیرند مرا در آغوش

بده آن تور که عریانی را 

در خَمَش جلوه دو چندان بخشم 

هوس انگیزی و آشوبگری 

به سر و سینه و پستان بخشم 

بده آن جام که سرمست شوم 

به سیه بختی خود خنده زنم :

روی این چهرهٔ ناشاد غمین 

چهره یی شاد و فریبنده زنم 

وای از آن همنفس دیشب من- 

چه روانکاه و توانفرسا بود 

لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم :

کس ندیدم که چنین زیبا بود !

وان دگر همسر چندین شب پیش

او همان بود که بیمارم کرد :

آنچه پرداخت ، اگر صد می شد 

درد ، زان بیشتر آزارم کرد .

پُر کس بی کسم و زین یاران 

غمگساری و هواخواهی نیست 

لاف دلجویی بسیار زنند 

لیک جز لحظهٔ کوتاهی نیست 

نه مرا همسر و هم بالینی 

که کشد دست وفا بر سر من 

نه مرا کودکی و دلبندی

که برد زنگ غم از خاطر من 

آه ، این کیست که در می کوبد ؟

همسر امشب من می آید !

وای، ای غم، ز دلم دست بکش

کاین زمان شادی او می باید !

لب من - ای لب نیرنگ فروش - 

بر غمم پرده یی از راز بکش !

تا مرا چند درم بیش دهند 

خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش !
 
 
سیمین بهبهانی
 

 

[ پنجشنبه هجدهم دی 1393 ] [ 11:49 ] [ ارش533 ]

برو ای دوست... برو

برو ای دختر پالان محبت بر دوش


دیده بر دیدهٔ من، مفکن و نازم مفروش...


من دگر سیرم... سیر...


به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست


تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست


کم بگو، جاه تو کو؟ مال تو کو؟ بردهٔ زر


کهنه رقاصهٔ وحشی صفت، زنگی خر

 

گر طلا نیست مرا، تخ م طلا... مردم من


زادهٔ رنجم و پروردهٔ دامان شرف


آتش سینهٔ صدها تن دلسردم من


دل من چون دل تو صحنهٔ دلقک‌ها نیست


دیده‌ام مسخرهٔ خندهٔ چشمک‌ها نیست


دل من مأمن صد شور و بسی فریاد است


ضربانش، جر س قافلهٔ زنده دلان


طپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان


" تِک تِک" ساعت، پایان شب بیداد است


دل من، ای زن بدبخت هوس پرور، پست


شعلهٔ آتش "شیرین" شکن "فرهاد" است


حیف از این قلب، از این قلب طرب پرور درد


که به فرمان تو، تسلیم تو جانی کردم


حیف از آن که با سوز شراری، جانسوز


پایمال هوس هرزه و آنی کردم


در عوض با من شوریده، چه کردی؟ نامرد "نا زن "


دل به من دادی؟ نیست؟


صحبت از دل مکن، این لانهٔ شهوت، دل نیست


دل سپردن اگر این است


که این مشکل نیست


هان بگیر، این دلت از سینه فکندیم بِدَر


ببرش دور ببر


ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر

کارو

[ جمعه دوازدهم دی 1393 ] [ 18:48 ] [ ارش533 ]
 

 

به زمين ميزني و ميشكني 

عاقبت شيشه اميدي را 

سخت مغروري و ميسازي سرد 

در دلي آتش جاويدي را 

ديدمت واي چه ديداري واي 

اين چه ديدار دلازاري بود 

بي گمان برده اي از ياد آن عهد 

كه مرا با تو سر و كاري بود 

ديدمت واي چه ديداري واي 

نه نگاهي نه لب پر نوشي 

نه شرار نفس پر هوسي 

نه فشار بدن و آغوشي 

اين چه عشقي است كه دردل دارم 

من از اين عشق چه حاصل دارم 

مي گريزي ز من و در طلبت 

بازهم كوشش باطل دارم 

باز لبهاي عطش كرده من 

لب سوزان ترا مي جويد 

ميتپد قلبم و با هر تپشي 

قصه عشق ترا ميگويد 

بخت اگر از تو جدايم كرده 

مي گشايم گره از بخت چه باك 

ترسم اين عشق سرانجام مرا 

بكشد تا به سراپرده خاك 

خلوت خالي و خاموش مرا 

تو پر از خاطره كردي اي مرد 

شعر من شعله احساس من است 

تو مرا شاعره كردي اي مرد 

آتش عشق به چشمت يكدم 

جلوه اي كرد و سرابي گرديد 

تا مرا واله بي سامان ديد 

نقش افتاده بر آبي گرديد 

در دلم آرزويي بود كه مرد 

لب جانبخش تو را بوسيدن 

بوسه جان داد به روي لب من 

ديدمت ليك دريغ از ديدن 

سينه اي تا كه بر آن سر بنهم 

دامني تا كه بر آن ريزم اشك 

آه اي آنكه غم عشقت نيست 

مي برم بر تو و بر قلبت رشك 

به زمين مي زني و ميشكني 

عاقبت شيشه اميدي را 

سخت مغروري و ميسازي سرد 

در دلي آتش جاويدي را
 
 
 
 
[ پنجشنبه چهارم دی 1393 ] [ 10:40 ] [ ارش533 ]
 

 

 
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی

 

همه شب نهاده‌ام سر، چوسگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی

 

مژه‌ها و چشم یارم به نظرچنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

 

در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

 

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

 

به کدام مذهب این به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی

 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی

 

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی

 

در دیر می‌زدم من، که یکی زدر در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
 
 
 
عراقی
 

 

[ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ] [ 16:32 ] [ ارش533 ]

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

 

و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست

 

زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال

 

صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست

 

شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع

 

در میان آتش سوزنده جای خواب نیست

 

مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک

 

مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

 

خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است

 

کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست

 

ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم

 

ورنه این صحرا تهی از لاله ی سیراب نیست

 

آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست

 

ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

 

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست

 

ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

 

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا

 

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

 

جلوه ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ

 

دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست

 

جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق

 

موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

 

 

 

رهی معیری

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 11:5 ] [ ارش533 ]
 

كاروانعمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار 
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار 

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش 

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب ! 
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان 
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب 

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق 
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !

 

 

 

 

فریدون مشیری

 

[ جمعه چهاردهم آذر 1393 ] [ 19:39 ] [ ارش533 ]
 

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها


مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا


پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور


ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او


اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان


رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش


دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب


هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست


پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود


آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین


بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود


در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت


هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها


زود می‌گفتند: این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خطاست


هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است


تا ببندی چشم، کورت می‌کند
تا شدی نزدیک، دورت می‌کند


کج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کند


با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود


خواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم


در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین


محو می‌شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...


نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا


هر چه می‌کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود


مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه


تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله


مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود


تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر


در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا


زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!


گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند


با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد


گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟


گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست


مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است


عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی


خشم، نامی ‌از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست


قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است


دوستی را دوست، معنی می‌دهد
قهر هم با دوست معنی می‌دهد


هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...


تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست


دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر


آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد


آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود


می‌توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا


می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد


می‌توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد


چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت


می‌توان با او صمیمی ‌حرف زد
مثل یاران قدیمی‌ حرف زد


می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند


می‌توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد


می‌توان درباره ی هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت


مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می‌کردم خدا

 

 

 

 

قیصر امین پور 

[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 10:54 ] [ ارش533 ]
661579_qAxu5f8A-185x300

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل 

نه پيغامي نه پيك آشنايي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي 

نه آهنگ پر از موج صدايي 

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت 

سحر گاهي زني دامن كشان رفت 

پريشان مرغ ره گم كرده اي بود 

كه زار و خسته سوي آشيان رفت 

كجا كس در قفايش اشك غم ريخت 

كجا كس با زبانش آشنا بود 

ندانستند اين بيگانه مردم 

كه بانگ او طنين ناله ها بود 

به چشمي خيره شد شايد بيابد 

نهانگاه اميد و آرزو را 

دريغا آن دو چشم آتش افروز 

به دامان گناه افكند او را 

به او جز از هوس چيزي نگفتند 

در او جز جلوه ظاهر نديدند 

به هرجا رفت در گوشش سرودند 

كه زن را بهر عشرت آفريدند 

شبي در دامني افتاد و ناليد 

مرو ! بگذار در اين واپسين دم 

ز ديدارت دلم سيراب گردد 

شبح پنهان شد و در خورد بر هم 

چرا اميد بر عشقي عبث بست ؟ 

چرا در بستر آغوش او خفت ؟ 

چرا راز دل ديوانه اش را 

به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟ 

چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود
 
كه در دام گل خورشيد افتاد 

سحرگاهي چو خورشيدش بر آمد 

به كام تشنه اش لغزيد و جان داد 

به جامي باده شور افكني بود 

كه در عشق لباني تشنه مي سوخت 

چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي 

بقلب جام از شادي مي افروخت 

شبي نا گه سر آمد انتظارش 

لبش در كام سوزاني هوس ريخت 

چرا آن مرد بر جانش غضب كرد ؟ 

چرا بر ذره هاي جامش آويخت ؟ 

كنون اين او و اين خاموشي سرد 

نه پيغامي نه پيك آشنايي 

نه در چشمي نگاه فتنه سازي 

نه آهنگ پر از موج صدايي
 
 
 
 
فروغ فرخزاد 
 
[ پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 ] [ 18:46 ] [ ارش533 ]

 

 

 

 

 

بیا که بار دگر گل به بار می آید


بیار باده که بوی بهار می آید 

 

هزار غم ز تو دارم به دل، بیا ای گل


که گل شکفته و بانگ هزار می آید

 

طرب میانه ی خوش نیست با منش چه کنم


خوشا غم تو که با ما کنار می آید

 

نه من ز داغ تو ای گل به خون نشستم و بس  

 

 که لاله هم به چمن داغدار می آید

 

 

دل چو غنچه ی من نشکفد به بوی بهار


بهار من بود آن گه که یار می آید

 

نسیم زلف تو تا نگذرد به گلشن دل


کجا نهال امیدم به بار می آید

 

بدین امید شد اشکم روان ز چشمه ی چشم


که سرو من به لب جویبار می آید

 

مگر ز پیک پرستو پیام او پرسم


وگرنه کیست که از آن دیار می آید

 

دلم به باده و گل وا نمی شود، چه کنم


که بی تو باده و گل ناگوار می آید

 

بهار سایه تویی ای بنفشه مو باز آی


که گل به دیده ی من بی تو خار می آید  

 

 

هوشنگ ابتهاج

 

 

 

 

[ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 ] [ 19:52 ] [ ارش533 ]
 

 

 

سفر کردم به هر شهری دویدم

 

چو شهر عشق من شهری ندیدم

 

ندانستم ز اول قدر آن شهر

 

ز نادانی بسی غربت کشیدم

 

رها کردم چنان شکرستانی

 

چو حیوان هر گیاهی می چریدم

 

پیاز و گندنا چون قوم موسی

 

چرا بر من و سلوی برگزیدم

 

به غیر عشق آواز دهل بود

 

هر آوازی که در عالم شنیدم

 

از آن بانگ دهل از عالم کل

 

بدین دنیای فانی اوفتیدم

 

میان جان‌ها جان مجرد

 

چو دل بی‌پر و بی‌پا می پریدم

 

از آن باده که لطف و خنده بخشد

 

چو گل بی‌حلق و بی‌لب می چشیدم

 

ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن

 

که من محنت سرایی آفریدم

 

بسی گفتم که من آن جا نخواهم

 

بسی نالیدم و جامه دریدم

 

چنانک اکنون ز رفتن می گریزم

 

از آن جا آمدن هم می رمیدم

 

بگفت ای جان برو هر جا که باشی

 

که من نزدیک چون حبل الوریدم

 

فسون کرد و مرا بس عشوه‌ها داد

 

فسون و عشوه او را خریدم

 

فسون او جهان را برجهاند

 

کی باشم من که من خود ناپدیدم

 

ز راهم برد وان گاهم به ره کرد

 

گر از ره می نرفتم می رهیدم

 

بگویم چون رسی آن جا ولیکن

 

قلم بشکست چون این جا رسیدم

 

مولوی 

 

[ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ] [ 11:33 ] [ ارش533 ]

 

 

 

  

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

 

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم


 
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه 


در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 

 

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب 


با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

 

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه 


من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

 

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

 
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
 
او در همه جا با همه کس در همه احوال

 
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
 
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است 


در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

 

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ 


مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ 


دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

 

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش


مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت


 
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم 


آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد


 
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه 


چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
 
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش


افسردگی و سردی ی کافور نهادم
 
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر 


سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...

 

سیمین بهبهانی  

 

 

 

 

[ پنجشنبه هشتم آبان 1393 ] [ 18:0 ] [ ارش533 ]

 

 

 

از همان روزي كه دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي كه فرزندان آدم,

صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشي

آدميت مرده بود

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند

وز همان روزي كه با شلاق خون ديوار چين را ساختند,

آدميت مرده بود.

 

بعد هي دنيا پر از آدم شدو اين آسياب گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ!

 آدميت بر نگشت.

 

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينهء دنيا زخوبيها تهيست

صحبت از آزادگي,پاكي,مروت,ابلهيست

صحبت از عيسي و موسي و محمد نا به جاست

قرن موسي چمبه هاست

 

روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل

از نگاه ساكت يك كودك بيمار

از فغان يك قناري در قفس

از غم يك مرد در زنجير

حتي قاتلي بر دار

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام زهرم در پياله ,زهر مارم در سبوست,

مرگ او را از كجا باور كنم؟

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي!جنگل را بيابان ميكنند.

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند

هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا

آنچه اين نامردمان بر جان انسان ميكنند

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نیست

فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست.

 

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است.

 

                                                                          فریدون مشیری

[ جمعه دوم آبان 1393 ] [ 7:13 ] [ ارش533 ]

 عکس عاشقانه, والپیپر های عاشقانه جدید 93

مــــرا خود با تو چیزی در میان هست

و گــــــــر نه روی زیبا در جهان هست
 
وجـــــــودی دارم از مـــــــــهرت گدازان
 
وجودم رفت و مــهرت همچنان هست
 
مبر ظن کـــــــز سرم سودای عشقت
 
رود تا بــــــــــر زمینم استخوان هست
 
اگـــــــــر پیشم نشــــینی دل نشانی
 
و گر غایب شوی در دل نشان هست
 
به گفتــــــن راست ناید شرح حسنت
 
ولـــــــیکن گفت خواهم تا زبان هست
 
ندانــــــم قامتســــت آن یا قیامــــــــت
 
که می گوید چنین ســرو روان هست
 
توان گفتـــن به مـــــــه مانی ولی ماه
 
نپندارم چنین شیرین دهان هســــــت
 
بــــــجز پیشت نخواهم ســـــــر نهادن
 
اگـــــــر بالین نباشد آســــــتان هست
 
برو سعدی کــــــه کـــــوی وصل جانان
 
نه بازاریست کان جــا قدر جان هست
 
 
 
 
سعدی
[ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ] [ 21:54 ] [ ارش533 ]
 

تصاویر عاطفی و زیبا از احساس پدر و فرزند

 

پدری با پسری گفت به قهر


که تو آدم نشوی جان پدر

 

حیف از آن عمر که ای بی سروپا


در پی تربیتت کردم سر

 

دل فرزند از این حرف شکست


بی خبر از پدرش کرد سفر

 

رنج بسیار کشید و پس از آن


زندگى گشت به کامش چو شکر

 

عاقبت شوکت والایی یافت


حاکم شهر شد و صاحب زر

 

چند روزی بگذشت و پس از آن


امر فرمود به احضار پدر

 

پدرش آمد از راه دراز


نزد حاکم شد و بشناخت پسر

 

پسر از غایت خودخواهی و کبر


نظر افکند به سراپای پدر

 

گفت گفتی که تو آدم نشوی


تو کنون حشمت و جاهم بنگر

 

پیر خندید و سرش داد تکان


گفت این نکته وبرون شد ز در

 

«من نگفتم که تو حاکم نشوی


گفتم آدم نشوی جان پدر»

 

 

 

جـــامـــی

[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 12:49 ] [ ارش533 ]
 

عکسهای گل لاله های بسیار زیبا

لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد


شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد


بود لرزان شعله ی شمعی در آغوش نسیم


لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد


در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت


با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد


پای سروی جویباری زاری از حد برده بود


های های گریه در پای توام آمد به یاد


شهر پر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی


از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد




"رهی معیری"

 
[ پنجشنبه دهم مهر 1393 ] [ 21:25 ] [ ارش533 ]
 عکس های بارانی (34 عکس)

 

باز باران بی ترانه


باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه


می‌خورد بر مرد تنها


می‌چکد بر فرش خانه


باز می‌آید صدای چک چک غم


باز ماتم


من به پشت شیشه تنهایی افتاده


نمی‌دانم، نمی‌فهمم

 

کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟


نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند


که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد


کجای ذلتش زیباست؟


نمی‌فهمم


کجای اشک یک بابا


که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران


به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده


کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟


نمی‌دانم


نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند


که باران عشق تنها نیست


صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست


کجای مرگ ما زیباست؟


نمی‌فهمم


یاد آرم روز باران را


یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد


کودکی ده ساله بودم


می‌دویدم زیر باران، از برای نان


مادرم افتاد


مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد


فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود


نمی‌دانم

 

کجای این لجن زیباست؟

 

 



کارو دردریان

بر گرفته از سایت پلاس - ست

[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 12:3 ] [ ارش533 ]

 

 

از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد

 

این شب پریشان پریشان سحر می شود
روز نو گُل افشان گل افشان به ما می رسد

 

بخت آن ندارم که یارم کند یاد من
حال من که گوید که گوید به صیاد من

 

گرچه شد به نیزار گرفتار به بیداد او
عاقبت رسد عشق رسد عشق به فریاد من

 

از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد

 

ساقیا کجایی کجایی که در آتشم
وز غمش ندانی چه ها می کشم

 

ساقی از در و بام در و بام بلا می رسد
بر دلم از این عشق از این عشق چه ها می رسد

 

 

 

 

 

 فریدون مشیری  

 

 

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 14:49 ] [ ارش533 ]

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

با تیشه ی خیـــــــال تراشیده ام تو را
در هر بتی كه ساخته ام دیده ام تو را

از آسمــان بــه دامنــــم افتاده آفتاب؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ
من از تمــــام گلهـــــــا بوییده ام تــــو را

رویای آشنای شب و روز عمــــر من!
در خوابهای كودكی ام دیده ام تو را

از هــــر نظر تــــــــو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست
زیـــرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنكه جـز سكوت جوابم نمی دهی
در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعـــاره و تشبیه برتــــری
با هیچكس بجز تو نسنجیده ام تو را...

 

 

 

قیصر امین پور  

 

 

 

[ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ] [ 8:38 ] [ ارش533 ]
 

 

نیست یاری تا بگویم راز خویش

 

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

 

چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای

 

زخمه ای، تا برکشم آواز خویش

 

بر لبانم قفل خاموشی زدم

 

با کلیدی آشنا بازش کنید

 

کودک دل رنجه دست جفاست

 

با سر انگشت وفا نازش کنید

 

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

 

پر کن این پیمانه را از خون او

 

مست مستم کن چنان کز شور می

 

بازگویم قصه افسون او

   

رنگ چشمش را چه می پرسی ز من

 

رنگ چشمش کی مرا پابند کرد

 

آتشی کز دیدگانش سرکشید

 

این دل دیوانه را دربند کرد

 

از لبانش کی نشان دارم به جان

 

جز شرار بوسه های دلنشین

 

بر تنم کی مانده از او یادگار

 

جز فشار بازوان آهنین

 

 من چه می دانم سر انگشتش چه کرد

 

در میان خرمن گیسوی من

 

آنقدر دانم که این آشفتگی

 

زان سبب افتاده اندر موی من

 

 آتشی شد بر دل و جانم گرفت

 

راهزن شد راه ایمانم گرفت

 

رفته بود از دست من دامان صبر

 

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

 

 گم شدم در پهنه صحرای عشق

 

در شبی چون چهره بختم سیاه

 

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

 

بر سرم بارید باران گناه

 

مست بودم، مست عشق و مست ناز

 

مردی آمد قلب سنگم را ربود

 

بسکه رنجم داد و لذت دادمش

 

ترک او کردم، چه می دانم که بود

 

 مستیم از سر پرید، ای همنفس

 

بار دیگر پر کن این پیمانه را

 

خون بده، خون دل آن خود پرست

 

تا بپایان آرم این افسانه را

 

 

 
[ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ] [ 12:45 ] [ ارش533 ]
 

 

 

روحش شاد و یاذش همیشه گرامی

چرا رفتی چرا من بی قرارم

 

به سر سودای آغوش تو دارم


نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست


ندیدی جانم از غم نا شکیباست


چرا رفتی چرا من بی قرارم


به سر سودای آغوش تو دارم

 

خیالت گرچه عمری یار من بود


امیدت گرچه در پندار من بود


بیا امشب شرابی دیگرم ده


ز مینای حقیقت ساغرم ده


چرا رفتی چرا من بی قرارم


به سر سودای آغوش تو دارم

 

چرا رفتی چرا من بی قرارم


به سر سودای آغوش تو دارم


نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست


ندیدی جانم از غم نا شکیباست


چرا رفتی چرا من قرارم

 

به سر سودای آغوش تو دارم.

 

دل دیوانه را دیوانه تر کن


مرا از هردو عالم بی خبر کن


بیا امشب شرابی دیگرم ده


ز مینای حقیقت ساغرم ده

 


ز مینای حقیقت ساغرم ده

چرا رفتی چرا من بی قرارم


به سر سودای آغوش تو دارم…

 

 

سیمین بهبهانی

[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 12:10 ] [ ارش533 ]
درگذشت بزرگ بانوی غزل شعر ایران "سیمین بهبهانی" تسلیت باد

روحش شاد و یاذش همیشه گرامی

دوباره می‌سازمت وطن!


اگرچه با خشت جان خویش


ستون به سقف تو می‌زنم


اگرچه با استخوان خویش


دوباره می‌بویم از تو گل


به‌میل نسل جوان تو


دوباره می‌شویم از تو خون


به‌سیل اشک روان خویش


دوباره یک روز روشنا


سیاهی از خانه می‌رود


به شعر خود رنگ می‌زنم


ز آبی آسمان خویش


اگرچه صدساله مُرده‌ام


به‌گور خود خواهم ایستاد


که بردَرَم قلبِ اهرمن


به‌نعرۀ آنچنان خویش


کسی که « عظم رمیم» را


دوباره انشا کند به لطف


چو کوه می‌بخشدم شکوه


به عرصۀ امتحان خویش


اگر چه پیرم ولی هنوز


مجال تعلیم اگر بُوَد


جوانی آغاز می‌کنم


کنار نوباوگان خویش


حدیث «حبّ‌الوطن» ز شوق


بدان رَوش ساز می‌کنم


که جان شود هر کلام دل


چو برگشایم دهان خویش


هنوز در سینه آتشی


به‌جاست کز تاب شعله‌اش


گمان ندارم به کاهشی


ز گرمی دودمان خویش

 

 دوباره می بخشی ام توان، 


اگر چه شعرم به خون نشست 


دوباره می سازمت به جان، 


اگر چه بیش از توان خویش  

 

سیمین بهبهانی


۲۰ اسفندماه 
۱۳۶۰

 
[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 23:11 ] [ ارش533 ]
 

وبلاگ جملات حکیمانه

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم


هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

 

از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين


صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم


در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري


از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم


بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم


چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم


گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود


گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم


هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي


رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم


چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من


منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم 

 

 

 

 

سیمین بهبهانی

 

[ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ] [ 12:44 ] [ ارش533 ]

 

تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید 


دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

 

نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم 


تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

 

توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک


چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید

 

چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟ 


تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید

 

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف 


که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

 

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین 


خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید

 

 

 مهدی اخوان ثالث

[ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ] [ 12:27 ] [ ارش533 ]
 

Foroogh.gif

نگاه کن که غم درون دیده ام 


چگونه قطره قطره آب می شود 


چگونه سایه سیاه سرکشم 


اسیر دست آفتاب می شود 


نگاه کن 


تمام هستیم خراب می شود 


شراره ای مرا به کام می کشد 


مرا به اوج می برد 


مرا به دام میکشد 


نگاه کن 


تمام آسمان من 


پر از شهاب می شود 


تو آمدی ز دورها و دورها 


ز سرزمین عطر ها و نورها 


نشانده ای مرا کنون به زورقی 


ز عاجها ز ابرها بلورها 


مرا ببر امید دلنواز من 


ببر به شهر شعر ها و شورها 


به راه پر ستاره ه می کشانی ام 


فراتر از ستاره می نشانی ام 


نگاه کن 


من از ستاره سوختم 


لبالب از ستارگان تب شدم 


چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 


ستاره چین برکه های شب شدم 


چه دور بود پیش از این زمین ما 


به این کبود غرفه های آسمان 


کنون به گوش من دوباره می رسد 


صدای تو 


صدای بال برفی فرشتگان 


نگاه کن که من کجا رسیده ام 


به کهکشان به بیکران به جاودان 


کنون که آمدیم تا به اوجها 


مرا بشوی با شراب موجها 


مرا بپیچ در حریر بوسه ات 


مرا بخواه در شبان دیر پا 


مرا دگر رها مکن 


مرا از این ستاره ها جدا مکن 


نگاه کن که موم شب براه ما 


چگونه قطره قطره آب میشود 


صراحی سیاه دیدگان من 


به لالای گرم تو 


لبالب از شراب خواب می شود 


به روی گاهواره های شعر من 


نگاه کن 


تو می دمی و آفتاب می شود

 

 

 فروغ فرخزاد 

[ جمعه دهم مرداد 1393 ] [ 17:34 ] [ ارش533 ]
 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم


گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم


گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در


گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم


گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا


گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم


گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام


گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم


گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند


گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم


گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم


گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم


گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو


گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 

 

سیمین بهبهانی

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 12:40 ] [ ارش533 ]

 

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من 
گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

 

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

 

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

 

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

 

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

 

 

 

 

 

 

سیمین بهبهانی  

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 22:37 ] [ ارش533 ]
       

فریدون مشیری

                      

گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

... لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
 
 
 
فریدون مشیری
 
 
[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 11:27 ] [ ارش533 ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

- Flash Clock --->


www.AllData.IR.com

اين صفحه را به اشتراک بگذاريد
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

azmabepors.com

امکانات وب