X
تبلیغات
@@كوچه از فريدون مشيري @ در برابر خدا از فروغ فرخزاد @ نيلوفر از آ رش @ دختر زشت از مهدي سهيلي @ آن روز ها از فروغ فرخزاد @ كوچه از هما مير افشار @ عاشقانه از آرش @ كفر از نصرت رحماني @يار نداري از سيمين بهبهاني @ گفتگو از كارو @ @@@گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فار سي @@@ GOLHA..............گلها
قالب وبلاگ

GOLHA..............گلها
گنجینه ای از شعر و ادب پارسی 

ا

  برای مشاهده اندازه واقعی گل لاله با کیفیت چاپ  کلیک کنید

بلیس شبی رفت به  بالین جوانی

آراسته با شکل مهیبی سر و بر را

 

گفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهار

باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

 

 

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار

یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

 

یا خود ز می ناب بنوشی یک دو سه تا ساغر

آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را

 

 

لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت

کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را

 

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند

هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

 

 

لکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد

می نوشم و با وی بکنم چاره شر را

 

جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی

هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

 

 

ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند

زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را


[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 10:43 ] [ ارش533 ]

الهی بشکند آن دست و پایی

که انداخت بین ما اینسان جدایی

عکس های عاشقانه و احساسی

تبه کردم جوانی

دراین بیست سال و اندی زندگانی

ولی افسوس رفت و دیگر بر نمی گردد جوانی

خداوندا تو آ گاهی در این سال

چه رنج ها کشیدم ار برای زندگانی

با هزاران مکر و حیله با هزاران بغض و کینه

فریب دادند مرا در نو جوانی

روح و احساس مرا ازمن گرفتند 

گرفتند هر چه داشتم با زیرکانی

چه زحمت ها کشیده از برای بچه هایم

در آن شب های سخت و ظلمانی

بگوش بچه هایم خواندن هر دم

دروغ ها و تهمت های ناروایی

چنان آشفته و بیزار کردند

که دیگر نمی گیرند از بابا هیچ نشانی

به جز رنج و محنت بغیر از مهر و محبت

مگر بابا چه کرده که طرد کردید او را با بد گمانی

ولی افسوس که بر باد فنا رفت

آن روز ها و شب ها که کردم جانفشانی

الهی بشکند آن دست و پایی

که انداخت بین ما اینسان جدایی

خداوندا سلامت دارشان از هر گزندی

که هر جا هستند و هرجا میروند و به هر مکانی

 

 

 

عباس سامانی

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 12:25 ] [ ارش533 ]

 

جدید ترین عکس های لیلا برخورداری

 

سرزبالین به چه امید برآرم سحری
که درآن روز نبینم رخت ای رشک پری

آه از آن شب که نگیری خبرازمن درخواب
وای از آن روزکه من ازتو نگیرم خبری

عهدکرده است که از صحبت دونان گذرد
دیرتر می گذر ای عمرکه خوش می گذری

شهر عشق است و جنون ازهمه جا مقصد ما
خیز اگر با من و دل ، راهزنا همسفری

می شد ای کاش که یک لحظه  نباشم بی تو
یا شدی کاش دلم شاد به روی دگری

وای بر من که به سودای تو ای ماه مرا
نیست جز آه و دگر نیست درآن هم اثری

من اگر دل به تو دادم تو ز من دل بردی
گرگناهی است محبت تو گنه کارتری

به خدایی که تورا بردن  دل داده به یاد
قسمت می دهم ای مه که ز یادم نبری

خوب شد باز شدی عاشق و شوریده عماد
ننهی باز به بالین سر بی دردسری

 

 

عماد خراسانی              

[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 6:27 ] [ ارش533 ]

http://troth.blogfa.com/

 

منشین چنین زار و حزین چون روی زردان
شعری بخوان ،سازی بزن ، جامی بگردان

ره دور و فرصت دیر اما شوق دیدار
منزل به منزل می‏رود با رهنوردان

من بر همان عهدم که با زلف تو بستم
پیمان شکستن نیست در آیین مردان

گر رهرو عشقی تو پاس ره نگهدار
بالله که بیزار است ره زین هرزه گردان

صد دوزخ اینجا بفسرد آری عجب نیست
گر درنگیرد آتشت با سینه سردان

آنکو به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازار این بی‏هیچ دردان

آری هنر بی عیب حرمان نیست لیکن
محروم تر برگشتم از پیش هنردان!

با تلخکامی صبر کن ای جان شیرین
دانی که دنیا زهر دارد در شکردان

گردن رها کن سایه از بند تعلق
تا وارهی از چنبر این چرخ گردان!

 

 

هوشنگ ابتهاج 


[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:56 ] [ ارش533 ]
 


نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم


همه گفتن بی وفایی من که اعتنا نکردم


عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی


واسه موندن تو اما بخدا دعا نکردم


واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی


تقصیر منه که آخر تو رو مبتلا نکردم


توی کوچه ی رفاقت یه سلام جواب ندادم


تو دلم تویی اون و با کسی آشنا نکردم


می دونم دوسم نداری حتی قد یه قناری


اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نکردم


ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا


این دفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم


زیر دین ناز چشمات عمریه دارم می سوزم


تا خاکستری نشه دل دینمو ادا نکردم


اومدن واسه نصیحت به بهانه ی یه صحبت


عمرشون کلی تلف شد چون تو رو رها نکردم

 

راه آسمون که بسته س گرچه قلبامون شکسته س

 

تا بحال انقد خدا رو اینجوری صدا نکردم


تو من و گذاشتی رفتی خواستی من دیوونه تر شم

 

باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم


نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه


اما از کسای دیگه س پس اونا رو وا نکردم


یادته عکست و دادی بذارم تو قاب قلبم


بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگا نکردم


تو از اون روزی که رفتی نه تو رفتی که ببینی


تا قیامت هم تو رو من از خودم جدا نکردم

 

 

 

[ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 22:4 ] [ ارش533 ]

 

 

عکس عاشقانه جدید زیبا فروردین 92

 

 

باز من ماندم و خلوتي سرد

خاطراتي ز بگذشته اي دور

ياد عشقي كه با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

  

روي ويرانه هاي اميدم

دست افسونگري شمعي افروخت

مرده ئي چشم پرآتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

  

ناله كردم كه اي واي، اين اوست

در دلم از نگاهش، هراسي

خنده اي بر لبانش گذر كرد

كاي هوسران، مرا مي شناسي

  

قلبم از فرط اندوه لرزيد

واي بر من، كه ديوانه بودم

واي بر من، كه من كشتم او را

وه كه با او چه بيگانه بودم

  

او به من دل سپرد و بجز رنج

كي شد از عشق من حاصل او

با غروري كه چشم مرا بست

پا نهادم بروي دل او

 

 من به او رنج و اندوه دادم

من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من، خدايا، خدايا

من به آغوش گورش كشاندم

  

در سكوت لبم ناله پيچيد

شعله شمع مستانه لرزيد

چشم من از دل تيرگي ها

قطره اشكي در آن چشم ها ديد

 

همچو طفلي پشيمان دويدم

تا كه درپايش افتم به خواري

تا بگويم كه ديوانه بودم

مي تواني به من رحمت آري

  

دامنم شمع را سرنگون كرد

چشم ها در سياهي فرو رفت

ناله كردم مرو، صبر كن، صبر

ليكن او رفت، بي گفتگو رفت

 

واي بر من، كه ديوانه بودم

من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من، كه من كشتم او را

من به آغوش گورش كشاندم

 

 

 

فروغ فرخزاد

 

[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 23:11 ] [ ارش533 ]

 
ـ "هي فلاني،
زندگي شايد همين باشد؟"
  
 ... عقده‌يِ خود را فرو مي‌خورد،
چون خميرِ شيشه‌، سوزان جرعه‌اي از شعله و نِشتر
و به دشواري فرو مي‌برد؛
لقمه‌يِ بغضي که قوتِ قالبش آن بود ...
 
- "هي، فلاني! زندگي شايد همين باشد؟
يک فريبِ ساده و کوچک.
آن هم از دستِ عزيزي که تو دنيا را
جز برايِ او و جز با او نمي‌خواهي.
من گمانم زندگي بايد همين باشد.
 
آه! ... آه! اما
او چرا اين را نمي‌داند، که در اين‌جا
من دلم تنگ است، يک ذره‌ست؟
شاتقي هم آدم است. اي دادِ بر من، داد!
اي فغان! فرياد!
من نمي‌دانم چرا طاووسِ من اين را نمي‌داند؟
که منِ بيچاره هم در سينه دل دارم.
که دلِ من هم دل است آخر؟
سنگ و آهن نيست
او چرا اين‌قدر از من غافل است آخر؟
آه، آه، اي‌کاش
گاه‌گاهي بچه‌ها را نيز مي‌اورد.
کاشکي... اما... رها کن، هيچ"
و رها مي‌کرد
او رها مي‌کرد جرفش را
حرفِ بيدادي که از آن بود دائم داد و فريادش
 و نمي‌برد و نمي‌شد برد از يادش
 
اغلب او اين‌جا دهان مي‌بست
گر به ناهنگام، يا هنگام، دم در مي‌کشيد از دردِ دل گفتن
شاتقي، اين ترجمانِ درد،
قهرمانِ درد،
آن يگانه مردِ مردانه.
پوچ و پوک زندگي را نيم‌ديوانه
و جنونِ عشق را چالاک و يکتا مرد
او به خاموشي‌گرايان، شکوه بس مي‌کرد
و سپس با کوششِ بسيار
عقده‌يِ خود را فرو مي‌خورد

 

 


[ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 17:20 ] [ ارش533 ]
 

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد


خوش و سرسبز شد عالم، اوان لاله زار آمد


ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد


به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد


گل از نسرین همی‌پرسد که چون بودی در این غربت


همی‌گوید خوشم زیرا خوشی‌ها زان دیار آمد


سمن با سرو می‌گوید که مستانه همی‌رقصی


به گوشش سرو می‌گوید که یار بردبار آمد


بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد


که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد


همی ‌زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی


بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد


صنوبر گفت راه سخت، آسان شد به فضل حق


که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد


ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیبارو


به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد

 


مولانا

[ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 ] [ 22:26 ] [ ارش533 ]

 

هر روزتان نوروز            نوروزتان پیروز

سال نو مبارک

هوا هوای بهار است و باده باده ناب

به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

 فریدون مشیری

[ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 21:58 ] [ ارش533 ]

هر روزتان نوروز            نوروزتان پیروز

سال نو مبارک

ژ

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،


شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،


آسمانِ آبی و ابر سپید،


برگ‌های سبز بید،


عطر نرگس، رقص باد،


نغمۀ شوق پرستوهای شاد


خلوتِ گرم کبوترهای مست

 

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار


خوش به‌حالِ روزگار

 

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها


خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها


خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز


خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

 

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب


خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار


جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام


بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام


نُقل و سبزه در میان سفره نیست


جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست


ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم


ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ


هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

                   

[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 11:22 ] [ ارش533 ]
پیشاپیش فرا رسیدن  نوروز باستانی را به همه دوستان و عزیزان                    سال نو مبارک           تبریک گفته سالی پربار و پربرکت همراه با شادکامی
و موفقیت  برایتان آرزومندم.                                                         
 
بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد

خوش و سرسبز شد عالم، اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد

به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

گل از نسرین همی‌پرسد که چون بودی در این غربت

همی‌گوید خوشم زیرا خوشی‌ها زان دیار آمد

سمن با سرو می‌گوید که مستانه همی‌رقصی

به گوشش سرو می‌گوید که یار بردبار آمد

بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد

که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد

همی ‌زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی

بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد

صنوبر گفت راه سخت، آسان شد به فضل حق

که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد

ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیبارو

به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد
 
 

مولانا

[ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ] [ 8:1 ] [ ارش533 ]


آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
 همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
 همه می ترسند اما من و تو
 به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در
اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
 ما در آن جنگل سبز سیال
 شبی از خرگوشان
وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی
گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
 سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
 و تولد و تکامل و غرور
 سخن از دستان
عاشق ماست
 که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
 و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می
نگرند 

 

فروغ فرخزاد


 

[ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ] [ 7:46 ] [ ارش533 ]
 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای
شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم
رهی سویت کو چشم رهی جویت؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 

 


 رهی معیری

[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 7:4 ] [ ارش533 ]
 
 عکس عاشقانه جدید 2013
 
 
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم

***

تو زهری زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی که شور هستی از توست

شراب جان خورشیدی ،که جان را

نشاط از تو،غم از تو ،مستی از توست

***

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سر گردانی ام سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

***

بسی گفتند:«دل از عشق برگیر!

که نیرنگ است و افسون است و جادوست!»

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است اما نوشداروست !

چه غم دارم که این زهر تب آلود

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد

غمی شیرین دلم را می نوازد.

***

اگر مرگم به نا مردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانی است

وگر عمرم به ناکامی سر آید

تو را دارم که مرگم زندگانی است.

                                        فریدون مشیری

 

[ پنجشنبه سوم اسفند 1391 ] [ 7:19 ] [ ارش533 ]


 مناظر دیدنی


ای ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
ای ستاره ها كه از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد


آری اين منم كه در دل سكوت شب
نامه های عاشقانه پاره می كنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره می كنم


با دلی كه بوئی از وفا نبرده است
جور بی كرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زيركانه خوشتر است


ای ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟


جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بروی نامه های او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشانی از وفای او


ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو روئی و جفای ساكنان خاك
كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاك


من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زين سپس بعاشقان باوفا كنم


ای ستاره ها كه همچو قطره های اشك
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
ای ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزنی بسوی اين جهان گشاده ايد


رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

 

 

فروغ فرخزاد

 

 




[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 13:29 ] [ ارش533 ]
 

عکس های عاشقانه زیر باران

دانه های باران به شیشه ها
ترانه دارد

در اجاق من آتشی
به چشمان من
زبانه دارد

بسته هر دری
خفته هر که خانه دارد
مرغ هوا هم آشیانه دارد

شب سمج می نماید و دل
بهانه دارد

دل هوای او
دل هوای می
دل هوای بانگ عاشقانه دارد

آن پرستوک از دیار ما
بارغم به دل
رفت و کس ندانم کزو
نشانه دارد

غم نشسته باغ جان من
جنگلی است بی شکوفه لیک
بنگر ای بهار دیررس
شاخه ها جوانه دارد

آتش است و ... شعله ها و دود
طرح او فکنده در نظر
با خیال او نگاه من
خلوتی شبانه دارد

پشت شیشه ها
باد رهگذر
ترانه دارد ...

 

سیاوش کسرایی
[ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 11:4 ] [ ارش533 ]
 
boos
 
تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن بر پای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ،رویی

که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می کنی،محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را بابنی آدم نباشد

مکن یارا،دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عشق بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویم

که هرگز مدعی محرم نباشد
 
 
 
 
[ جمعه سیزدهم بهمن 1391 ] [ 7:13 ] [ ارش533 ]

 

عکس عاشقانه

 

دوستت دارم و دانم که تويی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم اين است که چون ماه نو انگشت نمايی
ورنه غم نيست که در عشق تو رسوای جهانم

دمبدم حلقه اين دام شود تنگ تر و من
دست وپايی نزنم خود ز کمندت نرهانم

سر پرشور مرا نه شبی ای دوست به دامان
تا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا
عجبی نيست که اين گونه غم افزاست فغانم

نکته عشق ز من پرس به يک بوسه که دانی
پير اين دير کهن مست کنم گر چه جوانم

سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را
ياد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم

آن لئيم است که چيزی دهد و بازستاند
جان اگر نيز ستانی ز تو من دل نستانم

گر ببينی تو هم آن چهره به روزم بنشينی
نيم شب مست چو بز تخت خيالت بنشانم

که تو را ديد که در حسرت ديدار دگر نيست
«آری آنجا که عيانست چه حاجت به بيانم»

بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا
تا قيامت به غم و حسرت ديدار بمانم

مرغکان چمنی راست بهاری و خزانی
من که در دام اسيرم  چه بهارم چه خزانم

گريه از مردم هشيار خلايق نپسندند
شده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم

تزسم آخر بر اغيار برم نام عزيزت
چکنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم

آيد آن روز عمادا که ببينم تو گويی
شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم

 

 

عماد خراسانی

[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 7:9 ] [ ارش533 ]
 
 
 

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند

چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
 
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن

ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای

ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی

ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان

چند و چند از غم ایام جگرخون باشی

حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است

هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی
 
 
 
 

 
[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 10:33 ] [ ارش533 ]

مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا


درس غم داد در اين مدرسه استاد مرا

 

دل من پير شد از بس که جفا ديد و جفا


ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا

 

آنچه می خواست دلم چرخ جفا پيشه نداد


وآنچه بيزار از آن بود دلم داد مرا

 

غم مگر بيشتر از اهل جهان بود که چرخ


ديد و سنجيد وپسنديد و فرستاد مرا

 

در دلم ريخته بس بر سر هم غم سر غم


دل مخوانيد خدا داده غم آباد مرا

 

زندگی يک نفسم مايه شادی نشده است


آه اگر مرگ نخواهد که کند شاد مرا

 

ترسم از ضعف پريدن ز قفس نتوانم


گر که صياد زمانی کند آزاد مرا

 

آرزوی چمنم کم کمک از خاطر رفت


بس در اين کنج قفس بال و پر افتاد مرا

 

يک دل و اين همه آشوب و غم و درد عماد


کاشکی مادر ايام نميزاد مرا

 

 

«عماد خراسانی»

[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 10:27 ] [ ارش533 ]
 
زمستان زیبا
 
 
 
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كس یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
 
 
 
مهدی اخوان ثالث
[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ 7:52 ] [ ارش533 ]
 

بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز

لبت جان پرور و زلفت دلاویز


خیالت برده از دل صبر و تابم

نگاهت کرده سرمست و خرابم


کمند زلف مشکین تو دامم

شراب لعل نوشینت به جامم


به هر خدمت که فرمایی برآنم

به جان کوشم درین ره تا توانم


نه کوه سنگ اگر باشد ز پولاد

کنم با نیروی عشقش ز بنیاد


چه جای کوه اگر همت گمارم

اگر دریاست گرد از وی برآرم


شکفت از گفته فرهاد آن ماه

به سان غنچه از باد سحرگاه


پس از این گفتگو و عهد و پیوند

قرار این داد شیرین شکر خند


که تا انجام کار آن شوخ طناز

به هر نزهتگهی جشنی کند ساز


به هر دشتی کند روزی دو منزل

به مشغولی گشاید عقدهٔ دل


رسد چون کار آن مشکو به انجام

کشد رخت اندر آن آن ماه خودکام


وز آن پس لعل شکر بار بگشود

به سد شیرینی او را کرد بدرود


به مرکب جست و گلگون را عنان داد

ز فرهاد آن خبردارد که جان داد


برفت از بیستون آن سرو آزاد

نه او ماند اندر آن منزل نه فرهاد

 

وحشی بافقی‌

 


[ جمعه هشتم دی 1391 ] [ 19:6 ] [ ارش533 ]
 

عکس عاشقانه - زوج های عاشق (4)

 

ای بیخبر از بینوایان بیا بیا بیا

 

بیگانه از دردآشنایان بیا بیا بیا

 

ای روی تو صبح امیدم بیا بیا بیا

 

دور از رخت صبحی ندیدم بیا بیا بیا

 

شمع وفا کو

 

نور صفا کو

 

راز نگاهت شوق گناهت و آن بوسه ها کو

 

ای روی تو صبح امیدم بیا بیا بیا

 

دور از رخت صبحی ندیدم بیا بیا بیا

 

ای آتشین لب بازآ که هر شب چون نی بنالم از بینوایی

 

و ای نوبهارم دور از تو دارم چون لاله بر دل داغ جدایی

 

بازآ که با تو از در

 

بازآید ای فسونگر

 

بخت رمیده ی من

 

با آنکه از کنارم

 

رفتی ولی نرفتی

 

از دیده ی من

 

 

رهی معیری

 

[ پنجشنبه سی ام آذر 1391 ] [ 8:33 ] [ ارش533 ]

گالری عکس میهن سیستم فقط عکس عاشقانه جدید

 

در دياري كه در او نيست كسي يار كسي


 كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي


 هر كس آزار منِ زار پسنديدولي

 

 نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي

 

 آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد


 هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي


 سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من


 هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي


 سود بازار محبت همه آه سرد است


 تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي


 غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد


 كس مبادا چو من زار گرفتار كسي


 تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد


 با الها ! كه عزيزي نشود خوار كسي


 آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او


 به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي


 لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما


 نشود يار كسي تا نشود باركسي


 گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل


 شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي


 شهريارا سرم ن زير پس كاخ ستم


 به كه بر سرفتدم ساية ديوار كسي

 

 

 شهريار

[ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 ] [ 10:33 ] [ ارش533 ]

 


نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم


همه گفتن بی وفایی من که اعتنا نکردم


عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی


واسه موندن تو اما بخدا دعا نکردم


واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی


تقصیر منه که آخر تو رو مبتلا نکردم


توی کوچه ی رفاقت یه سلام جواب ندادم


تو دلم تویی اون و با کسی آشنا نکردم


می دونم دوسم نداری حتی قد یه قناری


اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نکردم


ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا


این دفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم


زیر دین ناز چشمات عمریه دارم می سوزم


تا خاکستری نشه دل دینمو ادا نکردم


اومدن واسه نصیحت به بهانه ی یه صحبت


عمرشون کلی تلف شد چون تو رو رها نکردم


راه آسمون که بسته س گرچه قلبامون شکسته س


تا بحال انقد خدا رو اینجوری صدا نکردم


تو من و گذاشتی رفتی خواستی من دیوونه تر شم


باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم


نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه


اما از کسای دیگه س پس اونا رو وا نکردم


یادته عکست و دادی بذارم تو قاب قلبم


بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگا نکردم


تو از اون روزی که رفتی نه تو رفتی که ببینی


تا قیامت هم تو رو من از خودم جدا نکردم

 

 

مریم حیدرزاده

 

[ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 12:35 ] [ ارش533 ]
 



ای شب از رؤیای تو رنگین شده


سینه از عطر توام سنگین شده


ای به روی چشم من گسترده خویش


شادیم بخشیده از اندوه بیش


همچو بارانی که شوید جسم خاک


هستیم زآلودگی ها کرده پاک



ای تپش های تن سوزان من

آتشی در مزرع مژگان من


ای ز گندمزارها سرشارتر


ای ز زرّین شاخه ها پر بارتر


ای درِ بگشوده بر خورشید ها


در هجوم ظلمت تردید ها


با توام دیگر ز دردی بیم نیست


هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست



این دل تنگ من و این بار نور؟


های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من


داغ چشمت خورده بر چشمان من


پیش ازینت گر که در خود داشتم


هر کسی را تو نمی انگاشتم



درد تاریکی ست، درد خواستن


رفتن و بیهوده خود را کاستن


سر نهادن بر سینه دل سینه ها


سینه آلودن به چرک کینه ها


در نوازش، نیش ماران یافتن


زهر در لبخند یاران یافتن


زر نهادن در کف طرّار ها


گم شدن در پهنه ی بازار ها

آه، ای با جان من آمیخته


ای مرا از گور من آمیخته


چون ستاره، با دو بال زر نشان


آمده از دوردست آسمان


از تو تنهائیم خاموشی گرفت


پیکرم بوی همآغوشی گرفت


در جهانی این چنین سرد و سیاه


با قدم هایت قدم هایم به راه



ای به زیر پوستم پنهان شده


همچو خون در پوستم جوشان شده


گیسویم را از نوازش سوخته


گونه هام از هُرم خواهش سوخته


آه، ای بیگانه با پیراهنم


آشنای سبزه زاران تنم


آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب


عشق دیگر نیست این، این خیرگی است

چلچراغی در سکوت و تیرگی است

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب، پا تا سرم ایثار شد



این دگر من نیستم، من نیستم


حیف ز آن عمری که با من زیستم


ای لبانم بوسه گاه بوسه ات


خیره چشمانم به راه بوسه ات


ای تشنّج های لذّت در تنم


ای خطوط پیکرت پیراهنم


آه می خواهم که بشکافم ز هم


شادیم یک دم بیالاید به غم


آه، می خواهم که برخیزم ز جای


همچو ابری اشک ریزم های های



این دل تنگ من و این دود عود؟


در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟


این فضای خالی و پروازها؟


این شب خاموش و این آوازها؟



ای نگاهت لای لائی سِحربار


گاهوار کودکان بی قرار


ای نفس هایت نسیم نیم خواب


شُسته در خود، لرزه های اضطزاب


خفته در لبخند فرداهای من


رفته تا اعماق دنیاهای من



ای مرا با شور شعر آمیخته


اینهمه آتش به شعرم ریخته


چون تب عشقم چنین افروختی


لاجرم، شعرم به آتش سوختی ...

 

 

فروغ فرخزاد

[ جمعه دهم آذر 1391 ] [ 16:2 ] [ ارش533 ]

خیمه ماه محرم زده شد بر دل ما / باز نام تو شده زینت هر محفل ما
جز غم عشق تو ما را نبود سودایی / عشق سوزان تو آغشته به آب و گل ما . . .

ایام سوگواری حسینی تسلیت باد

 

[ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 20:24 ] [ ارش533 ]
 

چه می بینم ؟ خدایا ! باورم نیست


تویی : همرزم من !‌ هم سنگر من


چه می بینم پس از یک چند دوری


که می لرزد ز شادی پیکر من


تو را می بینم و می دانم امروز


همان هستی که بودی سال ها پیش


درین چشم و درین چهر و درین لب


نشانی نیست از تردید و تشویش


تو رامی بینم و می لرزم از شوق


که دامان ت را ننگی نیالود


پرندی پرتو خورشید ، آری


نکو دانم که با رنگی نیالود


تو را می دانم ای همگام دیرین


که چون کوه گران و استواری


نه از توفان غم ها می هراسی


نه از سیل حوادث بیم داری


غروری در جبینت می درخشد


نگاهت را فروغی از امدیست


تو می دانی ، به هر جای و به هر حال


شب تاریک را صبحی سپیدست


ز شادی می تپد دل در بر من


به چشمم برق اشکی می نشیند


بلی ، اشکی که چشمانم به صد رنج


فرو می بلعدش تا کس نبیند

 

 

سیمین بهبهانی

[ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 20:21 ] [ ارش533 ]
عكس دختر, عكس دختر زيبا, زيبا ترين دختر, زن زيبا

 خدايا بشكن اين آيينه ها را

كه من از ديدن آيينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگزيرم

از آن روزي كه دانستم سخن چيست

همه گفتند كه اين دختر چه زشت است

كدامين مرد اورا مي پسندد

عجب بي طالع و بي سرنوشت است

چو در آ يننه بينم روي حود را

در آيد از درم غم با سپاهي

سيه روزي نصيبم كردي اما 

نبخشيدي مرا چشم سياهي

به هر جا پا نهم از شومي بخت

نگاه دلنوازي سوي من نيست

از اين دلها كه بخشيدي بمردم

يكي در حلقه گيسوي من نيست

مرا دل هست اما دلبري نيست

سرم دادي و سامانم ندادي

به من حال پريشان دادي اما

سر زلف پريشانم ندادي

به هر جا ماهرويان رخ نمودند

نبردم توشه اي جز شرم ساري

خزيدم گوشه اي سر در گريبان

به درگاه تو ناليدم بزاري

چو رخ پوشم ز بزم خوبرويان

همه گويند كه او مردم گريز است

نميدانند زين درد گرانبار

فضای سينه من ناله خيز است

به هر جا همگنام حلقه بستند

نگينش دختري ناز آفرين بود

زشرم روي نا زيبا در آن جمع

سر من لحظه ها بر آستين بود

چو مادر بيندم در خلوت غم

به لطف مهرباني مينوازد

ولي چشم غم آلودش گواهست

كه در اندوه دختر ميگدازد

ببام آفرينش جغد كورم

كه در ويرانه هم نا آشنايم

نه آهنگي مرا تا نغمه خوانم

نه روشن ديده اي تا پر گشايم

خدا يا بشكن اي آيينه ها را

كه من از ديدن آيينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگزيرم

خدا وندا خطا گفتم ببخشاي

تو بر من سينه ي بي كينه دادي

مرا همرا رويي نا خوشايند

دلي روشن تر از آيينه دادي

مرا صورت پرستا ن خوار دارند

ولي سيرت پرستان مي ستايند

به بزم پاك جانان چون نهم پا

دردل را برويم ميگشايند

ميان سيرت و صورت خدايا

دل زيبا به از رخسار زيباست

بپاس سيرت زيبا كريما

دلم بر زشتي صورت شكيباست

مهدي سهلي

[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 11:8 ] [ ارش533 ]

جلوه ها و زیبایی های پاییز در ژاپن


اي جهان زشتخو اينقدر زيبايي چرا


با همه نادان نوازيهات دانايي چرا



سنگدل تر مي شوي با مردم آشفته بخت


مست دل بشكسته را بشكسته مينايي چرا



حال كاين دمسردي از تو نامرادان را نصيب


كامرانيها چو بيني گرم وگيرايي چرا



چون غمي را پروري با صد غرور آيي برقص


چون نشاطي آوري با نقش رويايي چرا



با توام اشك تسكين بخش خاطر شوي من


گاه نور و گه نقاب چشم بينايي چرا



من ندانستم چه طرح ورنگ ونقشي داشتي


يك شب اي شادي بخواب من نمي آيي چرا



حافظ اكنون پيش رويم يك سخن دارد بدل


كاي زمان ، صياد مرغان خوش آوايي چرا



سينه مالا مال دردش را كسي مرهم نبود


اي كس ما بي كسان غافل ز غمهايي چرا



در غبار خدعه ها چشمي چو آيد نقش بين


اي سكوت صبر ها خار نظر خايي چرا



كلبه خاموشم بتاب اي قرص ماه خوش خرام


پا بپاي اخترم پوشيده سيمايي چرا



جرعه اي ما را علاج اي ساقي آشفته مو


فارغ از لب تشنگان نوشيده صهبايي چرا



شمع بزم گرم ياران سالها بودم ولي

از من اكنون كس نمي پرسد كه تنهايي چرا



اي كه بر من از تو رفت اين رنجهاي بي لگام


اينزمان در سايه ديوار حاشايي چرا


اي رفيق روز شادي ، حال غمگينان بپرس


گشته ام ويران ويران ، غافل از مايي چرا

 

 

معینی کرمانشاهی

[ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 13:4 ] [ ارش533 ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

- Flash Clock --->


www.AllData.IR.com

اين صفحه را به اشتراک بگذاريد
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

azmabepors.com

امکانات وب