|
GOLHA..............گلها گنجینه ای از شعر و ادب پارسی
| ||||||||||||||||||||
زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را [ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 10:43 ] [ ارش533 ]
الهی بشکند آن دست و پایی که انداخت بین ما اینسان جدایی
تبه کردم جوانی دراین بیست سال و اندی زندگانی ولی افسوس رفت و دیگر بر نمی گردد جوانی خداوندا تو آ گاهی در این سال چه رنج ها کشیدم ار برای زندگانی با هزاران مکر و حیله با هزاران بغض و کینه فریب دادند مرا در نو جوانی روح و احساس مرا ازمن گرفتند گرفتند هر چه داشتم با زیرکانی چه زحمت ها کشیده از برای بچه هایم در آن شب های سخت و ظلمانی بگوش بچه هایم خواندن هر دم دروغ ها و تهمت های ناروایی چنان آشفته و بیزار کردند که دیگر نمی گیرند از بابا هیچ نشانی به جز رنج و محنت بغیر از مهر و محبت مگر بابا چه کرده که طرد کردید او را با بد گمانی ولی افسوس که بر باد فنا رفت آن روز ها و شب ها که کردم جانفشانی الهی بشکند آن دست و پایی که انداخت بین ما اینسان جدایی خداوندا سلامت دارشان از هر گزندی که هر جا هستند و هرجا میروند و به هر مکانی
عباس سامانی [ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 12:25 ] [ ارش533 ]
سرزبالین به چه امید برآرم سحری آه از آن شب که نگیری خبرازمن درخواب عهدکرده است که از صحبت دونان گذرد شهر عشق است و جنون ازهمه جا مقصد ما می شد ای کاش که یک لحظه نباشم بی تو وای بر من که به سودای تو ای ماه مرا من اگر دل به تو دادم تو ز من دل بردی به خدایی که تورا بردن دل داده به یاد خوب شد باز شدی عاشق و شوریده عماد
عماد خراسانی [ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 6:27 ] [ ارش533 ]
منشین چنین زار و حزین چون روی زردان ره دور و فرصت دیر اما شوق دیدار من بر همان عهدم که با زلف تو بستم گر رهرو عشقی تو پاس ره نگهدار صد دوزخ اینجا بفسرد آری عجب نیست آنکو به دل دردی ندارد آدمی نیست آری هنر بی عیب حرمان نیست لیکن با تلخکامی صبر کن ای جان شیرین گردن رها کن سایه از بند تعلق
هوشنگ ابتهاج [ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:56 ] [ ارش533 ]
راه آسمون که بسته س گرچه قلبامون شکسته س
تا بحال انقد خدا رو اینجوری صدا نکردم
باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم
[ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 22:4 ] [ ارش533 ]
باز من ماندم و خلوتي سرد خاطراتي ز بگذشته اي دور ياد عشقي كه با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم دست افسونگري شمعي افروخت مرده ئي چشم پرآتشش را از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي، اين اوست در دلم از نگاهش، هراسي خنده اي بر لبانش گذر كرد كاي هوسران، مرا مي شناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد واي بر من، كه ديوانه بودم واي بر من، كه من كشتم او را وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و بجز رنج كي شد از عشق من حاصل او با غروري كه چشم مرا بست پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم من به خاك سياهش نشاندم واي بر من، خدايا، خدايا من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد شعله شمع مستانه لرزيد چشم من از دل تيرگي ها قطره اشكي در آن چشم ها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم تا كه درپايش افتم به خواري تا بگويم كه ديوانه بودم مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد چشم ها در سياهي فرو رفت ناله كردم مرو، صبر كن، صبر ليكن او رفت، بي گفتگو رفت
واي بر من، كه ديوانه بودم من به خاك سياهش نشاندم واي بر من، كه من كشتم او را من به آغوش گورش كشاندم
فروغ فرخزاد
[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 23:11 ] [ ارش533 ]
ـ "هي فلاني،
زندگي شايد همين باشد؟" ... عقدهيِ خود را فرو ميخورد، چون خميرِ شيشه، سوزان جرعهاي از شعله و نِشتر و به دشواري فرو ميبرد؛ لقمهيِ بغضي که قوتِ قالبش آن بود ... - "هي، فلاني! زندگي شايد همين باشد؟ يک فريبِ ساده و کوچک. آن هم از دستِ عزيزي که تو دنيا را جز برايِ او و جز با او نميخواهي. من گمانم زندگي بايد همين باشد. آه! ... آه! اما او چرا اين را نميداند، که در اينجا من دلم تنگ است، يک ذرهست؟ شاتقي هم آدم است. اي دادِ بر من، داد! اي فغان! فرياد! من نميدانم چرا طاووسِ من اين را نميداند؟ که منِ بيچاره هم در سينه دل دارم. که دلِ من هم دل است آخر؟ سنگ و آهن نيست او چرا اينقدر از من غافل است آخر؟ آه، آه، ايکاش گاهگاهي بچهها را نيز مياورد. کاشکي... اما... رها کن، هيچ" و رها ميکرد او رها ميکرد جرفش را حرفِ بيدادي که از آن بود دائم داد و فريادش و نميبرد و نميشد برد از يادش اغلب او اينجا دهان ميبست گر به ناهنگام، يا هنگام، دم در ميکشيد از دردِ دل گفتن شاتقي، اين ترجمانِ درد، قهرمانِ درد، آن يگانه مردِ مردانه. پوچ و پوک زندگي را نيمديوانه و جنونِ عشق را چالاک و يکتا مرد او به خاموشيگرايان، شکوه بس ميکرد و سپس با کوششِ بسيار عقدهيِ خود را فرو ميخورد
[ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 17:20 ] [ ارش533 ]
بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
[ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 ] [ 22:26 ] [ ارش533 ]
هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز سال نو مبارک
هوا هوای بهار است و باده باده ناب به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی از این آب آتشین دریاب به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب گل امید من امشب شکفته در بر من بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب مگر نه خاک ره این خرابه باید شد بیا که کام بگیریم از این جهان خراب فریدون مشیری
[ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 21:58 ] [ ارش533 ]
هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز سال نو مبارک ژ
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 11:22 ] [ ارش533 ]
پیشاپیش فرا رسیدن نوروز باستانی را به همه دوستان و عزیزان سال نو مبارک تبریک گفته سالی پربار و پربرکت همراه با شادکامی
و موفقیت برایتان آرزومندم.
خوش و سرسبز شد عالم، اوان لاله زار آمد ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد گل از نسرین همیپرسد که چون بودی در این غربت همیگوید خوشم زیرا خوشیها زان دیار آمد سمن با سرو میگوید که مستانه همیرقصی به گوشش سرو میگوید که یار بردبار آمد بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد همی زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد صنوبر گفت راه سخت، آسان شد به فضل حق که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیبارو به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد مولانا [ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ] [ 8:1 ] [ ارش533 ]
![]() آن کلاغی که پرید
[ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ] [ 7:46 ] [ ارش533 ]
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 7:4 ] [ ارش533 ]
![]() تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم وگر هر لحظه رنگی تازه گیری به غیر از زهر شیرینت نخوانم *** تو زهری زهر گرم سینه سوزی تو شیرینی که شور هستی از توست شراب جان خورشیدی ،که جان را نشاط از تو،غم از تو ،مستی از توست *** به آسانی مرا از من ربودی درون کوره غم آزمودی دلت آخر به سر گردانی ام سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی *** بسی گفتند:«دل از عشق برگیر! که نیرنگ است و افسون است و جادوست!» ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است اما نوشداروست ! چه غم دارم که این زهر تب آلود تنم را در جدایی می گدازد از آن شادم که در هنگامه درد غمی شیرین دلم را می نوازد. *** اگر مرگم به نا مردی نگیرد مرا مهر تو در دل جاودانی است وگر عمرم به ناکامی سر آید تو را دارم که مرگم زندگانی است. فریدون مشیری
[ پنجشنبه سوم اسفند 1391 ] [ 7:19 ] [ ارش533 ]
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد ای ستاره ها كه از ورای ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد آری اين منم كه در دل سكوت شب نامه های عاشقانه پاره می كنم ای ستاره ها اگر بمن مدد كنيد دامن از غمش پر از ستاره می كنم با دلی كه بوئی از وفا نبرده است جور بی كرانه و بهانه خوشتر است در كنار اين مصاحبان خودپسند ناز و عشوه های زيركانه خوشتر است ای ستاره ها چه شد كه در نگاه من ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟ ای ستاره ها چه شد كه بر لبان او آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟ جام باده سرنگون و بسترم تهی سر نهاده ام بروی نامه های او سر نهاده ام كه در ميان اين سطور جستجو كنم نشانی از وفای او ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد از دو روئی و جفای ساكنان خاك كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاك من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست تا كه كام او ز عشق خود روا كنم لعنت خدا به من اگر بجز جفا زين سپس بعاشقان باوفا كنم ای ستاره ها كه همچو قطره های اشك سر بدامن سياه شب نهاده ايد ای ستاره ها كز آن جهان جاودان روزنی بسوی اين جهان گشاده ايد رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟ ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟
فروغ فرخزاد
[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 13:29 ] [ ارش533 ]
دانه های باران به شیشه ها
سیاوش کسرایی
[ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 11:4 ] [ ارش533 ]
![]() تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد عجب گر در چمن بر پای خیزی که سرو راست پیشت خم نباشد مبادا در جهان دلتنگ،رویی که رویت بیند و خرم نباشد من اول روز دانستم که این عهد که با من می کنی،محکم نباشد که دانستم که هرگز سازگاری پری را بابنی آدم نباشد مکن یارا،دلم مجروح مگذار که هیچم در جهان مرهم نباشد بیا تا جان شیرین در تو ریزم که بخل و دوستی با هم نباشد نخواهم بی تو یک دم زندگانی که طیب عشق بی همدم نباشد نظر گویند سعدی با که داری که غم با یار گفتن غم نباشد حدیث دوست با دشمن نگویم که هرگز مدعی محرم نباشد [ جمعه سیزدهم بهمن 1391 ] [ 7:13 ] [ ارش533 ]
دوستت دارم و دانم که تويی دشمن جانم غمم اين است که چون ماه نو انگشت نمايی دمبدم حلقه اين دام شود تنگ تر و من سر پرشور مرا نه شبی ای دوست به دامان ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا نکته عشق ز من پرس به يک بوسه که دانی سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را آن لئيم است که چيزی دهد و بازستاند گر ببينی تو هم آن چهره به روزم بنشينی که تو را ديد که در حسرت ديدار دگر نيست بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا مرغکان چمنی راست بهاری و خزانی گريه از مردم هشيار خلايق نپسندند تزسم آخر بر اغيار برم نام عزيزت آيد آن روز عمادا که ببينم تو گويی
عماد خراسانی [ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 7:9 ] [ ارش533 ]
![]() ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی [ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 10:33 ] [ ارش533 ]
![]()
مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
دل من پير شد از بس که جفا ديد و جفا
آنچه می خواست دلم چرخ جفا پيشه نداد
غم مگر بيشتر از اهل جهان بود که چرخ
در دلم ريخته بس بر سر هم غم سر غم
زندگی يک نفسم مايه شادی نشده است
ترسم از ضعف پريدن ز قفس نتوانم
آرزوی چمنم کم کمک از خاطر رفت
يک دل و اين همه آشوب و غم و درد عماد
«عماد خراسانی» [ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 10:27 ] [ ارش533 ]
![]() سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند كه ره تاریك و لغزان است وگر دست محبت سوی كس یازی به اكراه آورد دست از بغل بیرون كه سرما سخت سوزان است نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست ، مرگی نیست صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را كنار جام بگذارم چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟ فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین درختان اسكلتهای بلور آجین زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است مهدی اخوان ثالث
[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ 7:52 ] [ ارش533 ]
بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز
وحشی بافقی
[ جمعه هشتم دی 1391 ] [ 19:6 ] [ ارش533 ]
ای بیخبر از بینوایان بیا بیا بیا
بیگانه از دردآشنایان بیا بیا بیا
ای روی تو صبح امیدم بیا بیا بیا
دور از رخت صبحی ندیدم بیا بیا بیا
شمع وفا کو
نور صفا کو
راز نگاهت شوق گناهت و آن بوسه ها کو
ای روی تو صبح امیدم بیا بیا بیا
دور از رخت صبحی ندیدم بیا بیا بیا
ای آتشین لب بازآ که هر شب چون نی بنالم از بینوایی
و ای نوبهارم دور از تو دارم چون لاله بر دل داغ جدایی
بازآ که با تو از در
بازآید ای فسونگر
بخت رمیده ی من
با آنکه از کنارم
رفتی ولی نرفتی
از دیده ی من
رهی معیری
[ پنجشنبه سی ام آذر 1391 ] [ 8:33 ] [ ارش533 ]
در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
شهريار [ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 ] [ 10:33 ] [ ارش533 ]
مریم حیدرزاده
[ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 12:35 ] [ ارش533 ]
ای شب از رؤیای تو رنگین شده
آتشی در مزرع مژگان من
آفتاب سرزمین های جنوب
چلچراغی در سکوت و تیرگی است عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب، پا تا سرم ایثار شد
فروغ فرخزاد [ جمعه دهم آذر 1391 ] [ 16:2 ] [ ارش533 ]
[ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 20:24 ] [ ارش533 ]
چه می بینم ؟ خدایا ! باورم نیست
سیمین بهبهانی [ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 20:21 ] [ ارش533 ]
خدايا بشكن اين آيينه ها را كه من از ديدن آيينه سيرم مرا روي خوشي از زندگي نيست ولي از زنده ماندن ناگزيرم از آن روزي كه دانستم سخن چيست همه گفتند كه اين دختر چه زشت است كدامين مرد اورا مي پسندد عجب بي طالع و بي سرنوشت است چو در آ يننه بينم روي حود را در آيد از درم غم با سپاهي سيه روزي نصيبم كردي اما نبخشيدي مرا چشم سياهي به هر جا پا نهم از شومي بخت نگاه دلنوازي سوي من نيست از اين دلها كه بخشيدي بمردم يكي در حلقه گيسوي من نيست مرا دل هست اما دلبري نيست سرم دادي و سامانم ندادي به من حال پريشان دادي اما سر زلف پريشانم ندادي به هر جا ماهرويان رخ نمودند نبردم توشه اي جز شرم ساري خزيدم گوشه اي سر در گريبان به درگاه تو ناليدم بزاري چو رخ پوشم ز بزم خوبرويان همه گويند كه او مردم گريز است نميدانند زين درد گرانبار فضای سينه من ناله خيز است به هر جا همگنام حلقه بستند نگينش دختري ناز آفرين بود زشرم روي نا زيبا در آن جمع سر من لحظه ها بر آستين بود چو مادر بيندم در خلوت غم به لطف مهرباني مينوازد ولي چشم غم آلودش گواهست كه در اندوه دختر ميگدازد ببام آفرينش جغد كورم كه در ويرانه هم نا آشنايم نه آهنگي مرا تا نغمه خوانم نه روشن ديده اي تا پر گشايم خدا يا بشكن اي آيينه ها را كه من از ديدن آيينه سيرم مرا روي خوشي از زندگي نيست ولي از زنده ماندن ناگزيرم خدا وندا خطا گفتم ببخشاي تو بر من سينه ي بي كينه دادي مرا همرا رويي نا خوشايند دلي روشن تر از آيينه دادي مرا صورت پرستا ن خوار دارند ولي سيرت پرستان مي ستايند به بزم پاك جانان چون نهم پا دردل را برويم ميگشايند ميان سيرت و صورت خدايا دل زيبا به از رخسار زيباست بپاس سيرت زيبا كريما دلم بر زشتي صورت شكيباست مهدي سهلي [ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 11:8 ] [ ارش533 ]
اي جهان زشتخو اينقدر زيبايي چرا
از من اكنون كس نمي پرسد كه تنهايي چرا
معینی کرمانشاهی [ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 13:4 ] [ ارش533 ]
|
- Flash Clock --->
azmabepors.com | |||||||||||||||||||
| [ طراحی : میهن اسکین ] [ Weblog Themes By : MihanSkin ] | ||||||||||||||||||||