تبليغاتX
@@كوچه از فريدون مشيري @ در برابر خدا از فروغ فرخزاد @ نيلوفر از آ رش @ دختر زشت از مهدي سهيلي @ آن روز ها از فروغ فرخزاد @ كوچه از هما مير افشار @ عاشقانه از آرش @ كفر از نصرت رحماني @يار نداري از سيمين بهبهاني @ گفتگو از كارو @ @@@گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فار سي @@@ <-golha............... گلها->
کاربر مهمان، خوش آمديد! ( ورود - عضويت )
منوي اصلي
لينکهاي سريع


www.AllData.IR.com

azmabepors.com


جديدترين قالبهاي بلاگفا


جديدترين کدهاي موزيک براي وبلاگ

" width="144" height="160" type="audio/x-ms-wma" controls="controlpanel" AUTOSTART="TRUE" LOOP="TRUE">


نويسندگان


موضوعات


لينک دوني
آرشيو پيوندها

لوگوي دوستان

آمار



تبليغات



با تشكرازدوست بسيار عزيزم جناب بهنام ساماني به خاطر ارسال اين نوشته سودمند و مفيد

 



سازنده‌ترين كلمه گذشت است، آن را تمرين كن.


پرمعني‌ترين كلمه «ما» است، آن را به كار ببر.


عميق‌ترين كلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.


بي‌رحم‌ترين كلمه "تنفر" است، از بين ببرش.


خودخواهانه‌ترين كلمه "من" است، از آن حذر كن.


ناپايدارترين كلمه "خشم" است، آن را فرو ببر.

 

بازدارنده‌ترين كلمه "ترس" است، با آن مقابله كن

.
با نشاط ترين كلمه "كار" است، به آن بپرداز.


پوچ‌ترين كلمه "طمع" است، آن را بكش.


سازنده‌ترين كلمه "صبر" است، براي داشتنش دعا كن.


روشن‌ترين كلمه " اميد" است، به آن اميدوار باش.


ضعيف‌ترين كلمه "حسرت" است، آن را نخور.

 

تواناترين كلمه " دانش " است، آن را فراگير.


محكم‌ترين كلمه "پشتكار" است، آن را داشته باش.


سمي‌ترين كلمه "شانس" است، به اميد آن نباش.


لطيف‌ترين كلمه "لبخند" است، آن را حفظ كن.


ضروري‌ترين كلمه "تفاهم" است، آن را ايجاد كن.


سالم‌ترين كلمه "سلامتي" است، به آن اهميت بده.


اصلي‌ترين كلمه اعتماد است، به آن اعتماد كن.

 

دوستانه‌ترين كلمه "رفاقت" است، از آن سوءاستفاده

نكن.


زيباترين كلمه "راستي" است، با آن رو راست باش.


زشت‌ترين كلمه "دورويي"است، يك رنگ باش.


ويرانگرترين كلمه "تمسخر" است، دوست داري با تو

 

چنين شود؟


موقرترين كلمه "احترام" است، برايش ارزش قايل شو.


آرام‌ترين كلمه " آرامش" است، به آن برس.

 

عاقلانه‌ترين كلمه "احتياط" است، حواست را جمع كن.


دست و پاگيرترين كلمه "محدوديت" است، اجازه نده

 

مانع پيشرفت بشود.


سخت‌ترين كلمه "غير ممكن" است، وجود ندارد.


مخرب‌ترين كلمه "شتابزدگي" است، مواظب پُل‌هاي

 

پشت سرت باش

.
تاريك‌ترين كلمه "ناداني" است، آن را با نور علم روشن

 

كن.


كشنده‌ترين كلمه "اضطراب" است، آن را ناديده بگير.

 

صبورترين كلمه "انتظار" است، منتظرش بمان.


قشنگ‌ترين كلمه "خوشرويي" است، راز زيبايي در آن

 

نهفته است.


تميزترين كلمه "پاكيزگي" است...


رساترين كلمه "وفاداري" است، سر عهدت بمان.


تنهاترين كلمه "گوشه‌گيري" است، بدان كه جمع

هميشه بهتر از فرد بودن است..


هدفمندترين كلمه "موفقيت" است، پس پيش به سوي

 

آن...

 

 

 



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 21:54 ,
مرغ سحر ......................ملک الشعرا بهار

 

1u10sgzritfrvz34tcm.jpg

 


مرغ ســحر ناله سر كن


داغ مرا تازه تر كن


زآه شرر بار، اين قفس را

 

برشكن و زير و زبر كن

 

بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ


نغمهء آزادي نوع بشــر سرا

 

وز نفسي عرصهء اين خاك توده را، پرشرر كن

 

ظلم ظالم ، جور صيّاد


آشيانم داده بر باد


اي خدا، اي فلك، اي طبيعت

 

شامِ تاريكِ ما را سحر كن

 

نو بهار است


گل به بار است


ابر چشمم، ژاله بار است

اين قفس چون دلم


تنگ و تار است

 

شعله فكن در قفس اي آه آتشين


دست طبيعت گل عمرِ مرا مچين

 

جانب عاشق نگه اي تازه گل


از اين ، بيشتركن ،بيشتركن ، بيشتركن

 

مرغ بي دل، شرح هجران ، مختصر، مختصر كن

 

مرغ بي دل، شرح هجران ، مخــتصـــر، مختـصـر كـن

 

ملک الشعرا بهار



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 8:5 ,
در راه ميهن ......................... كارو

 

setmk25zoszyz5mdpovt.jpg

 

همره بادو خروش ترسناك ابر و باران

همره آواز هاي پر غم شب زنده داران

همره آواي بوم و ناله هاي داغداران

ميگريزد ناله ي او در سگوت مر گ باري

مي شكافد دامن شب مي شتابدهر كناري

آخ مادر سوختم  مردم فنا شد پيكرم

غرق خون شد جامه ي پر وصله اندر سنگرم

ياد ايامي كه در آغوش بستر مي لميدم

ياد آن روز كه از دل بانگ شادي مي گشيدم

مرغ مستي بودم و بر بام هستي مي پريدم

ليكن اكنون در ميان سنگري گم گشته در خون

مي چكد خونابه ها از پيكر زارم به بيرون

مي زند دژخيم غم بر پيكرم تازيانه

مي فشارد بر گلويم چنگهاي وحشيانه

عشق ها اميدها اي آرزوي هاي جواني

سازها آوازها اي خاطرات زندگاني

بانگها آهنگها اي نغمه هاي آسماني

دوستا ن مردند و من تنها در اين سنگر فتاده

ناله ها فريادها بر  خانه ي من پا نهاده

مي خراشد گونه ي پژمرده ام را تير دشمن

مي هراسد قلب حيران گشته اي در سينه ي من

آخر اي آدمكشان تا كي ز خون خلق خوردن

بر فراز موج خويش كشتي آز خويش بردن

دامن ننگين خود در خون پاك ما فشردن

تا به كي بستن بپاي ما طناب بندگي را

تا به كي در سينه كشتن نغمه هاي زندگي را

ترس از آن روزي كه آه ما چو طوفان شتابان

در ميان خاك و خون خواهد كشيدن لاشه هاتان

در ميان سنگري گم كشته در موج دمنها

همره آواز هاي جان خراش پيرزنها

ناله هاي نوجوانان وطن خونين بدنها

مي نشانم آخرين برگ اميد خود بكويت

مي فرستم آخرين پيغام خود مادر بسويت

بر لباس پاك من كز گرده غم گرديده  پنهان

ياد طفل خويش مادر قطره ي اشكي بيفشان

مادرم اميد من در راه ميهن جان سپردن

در ميان خاك خون غلتيدن و خونابه خوردن

در ميان پنجه ي عفريت ذلت رنج بردن

جامه ي آمال خود با خون دل رنگين نمودن

در ميان موج دشمن شعر آزادي سرودن

افتخار است مادر من افتخار جاوداني

كشتي اميد ما را ني به آب زندگاني

مي روي از خانه يارم نگاهي كن نگاهي

زير آن عكس سيه  خوابيده در قاب سياهي

يادگار من بود مادر دهد خطم گواهي

آخرين پيغام او در دامن شب مي زند پر

مي شكافد قلب ظلمت تا رسد بر گوش مادر

بوسه زن از جانب من خاك پاك كشورم را

آخ مادر تير دشمن ... بر زمين زد ....پيكرم را .....پي ....كر...م ...را

 

                                                                    كارو



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 15:42 ,
مادر............................... ايرج ميرزا

 

 

 gimptoiz0ebmet1yl83i.jpg

 

 

داد معشوقه به عاشق پيغام

كه كند مادر تو با من جنگ

هر كجا بيندم و از دور كند

چهر پر چين و جبين پر اژنگ

با نگاه غضب آ لودزند

بردل نازك من تير خدنگ

از در خانه مرا طرد كند

همچو سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده است

شهد در كام من و توست شرنگ

نشوم يكدل يكرنگ ترا

تا نسازي دل او از خون رنگ

گر تو خواهي به وصالم برسي

بايد اين ساعت بي خوف و درنگ

روي و سينه تنگش بدري

دل برون آري از آن سينه تنگ

گرم خونين بمنش باز آري

تا بزدايد ز آيينه قلبم زنگ

عاشق بي خرد نا هنجار

نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ

حرمت مادري از ياد ببرد

مست از باده و ديوانه ز بنگ

رفت مادر را افكند بخاك

سينه بدريد و دل اورد به چنگ

قصد سر منزل معشوق نمود

دل مادر به كفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در بزمين

و ندكي رنجه شد او را ارنگ

وآندل گرم كه جان داشت هنوز

افتاد و از كف آن بي فرهنگ

از زمين باز چو برخاست نمود

پي برداشتن دل آهنگ

ديد كز آن دل آغشته به خون

آيد آهسته برون اين آهنگ

آه دست پسرم يافت خراش

واي پاي پسرم خورد به سنگ

 

 

  ايرج ميرزا

 

 

 

 



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 11:46 ,

kn5tk7m2kuiqxed2tvbt.jpg

بوسط س -س


يک شبي مجنون نمازش را شکست


بي وضو در کوچه ليلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او


پُر ز ليلا شد دل پر آه او

 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي


بر صليب عشق دارم کرده اي

 

جام ليلا را به دستم داده اي


وندر اين بازي شکستم داده اي


نيشتر عشقش به جانم مي زني


دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق،دل خونم نکن


من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم


اين تو و ليلاي تو... من نيستم


گفت اي ديوانه ليلايت منم


در رگ پنهان و پيدايت منم

 

سالها با جور ليلا ساختي


من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم


صد قمار عشق يکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد


گفتم عا قل مي شوي اما نشد


سوختم در حسرت يک يا ربت


غير ليلا بر نيامد از لبت


روز و شب او را صدا کردي ولي


ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سر مي زني


در حريم خانه ام در مي زني


حال اين ليلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بي قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو ليلا کشته در راهت کنم

مرتضي عبداللهي 
 

 

 



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 16:48 ,
ترانه هاي روستايي

 

 

qu8dvrhb95r6pk6dn2vy.jpg

 

همه يار دارن و بي يار ماييم

لباس كهنه در بازار ماييم

همه دارن لباس كدخدايي

نمد پوش قلندروار ماييم

**********

چه تلخه زندگي بي يارو دلبر

چه سخته ادمي بي عشق و همسر

خدايا حال تنهابودن خرابه

خراب همچون بلاي روز مخشر

***********

مراغم روز شواندر كمينه

هميشه ايندل بيدل غمينه

همه گوينده زگرماي زمينه

خودم دونم كه عشق نازنينه

 

 

     ( ؟ )



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 16:8 ,
در برابر خدا..............فروغ فرخزاد

 

 kkhp0n869rfr7qmeiuxl.jpg

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره ي اين دينا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه اي خداي قادر بي همتا

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه ي من بيني

اين مايه ي گناه و تباهي را

دل نيست اين دلي كه بمن دادي

در خون تپيده آه رهايش كن

يا خال از هوي هوس دارش

يا پايبند مهر و وفايش كن

تنها تو آگهي و تو ميداني

اسرار آن خطاي نخستين را

تنها تو قادري كه به بخشايي

بروي من صفاي نخستين را

آه اي خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گويي اميد جسم دگر دارم

از ديدگان روشن من بستان

شوق بسوي غير دويدن را

لطفي كن و اي خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

عشقي بمن بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياري بمن ده كه دراو بينم

يك گوشه از صفاي سرشت تو

يكشب ز لوح خاطر من بزداي

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم به انتقام جفاكاري

در عشق تازه فتح رقيبش را

آه اي خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستي را

بنماي روي و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستي را

راضي مشو كه اين بنده ناچيز

عاصي شود و به غير تو روي آورد

راضي مشو كه سيل سرشكش را

در پاي جام باده فرو بارد

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دينا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه اي خداي قادر بي همتا

 

                 فروغ فرخزاد



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 21:21 ,
پاييز ............................ ( ؟ )

 

 

 

تو پاييزي دلاويزي الا اي برگ پاييزي

تو مي افتي و مي خيزي

                                            تو نيز اكنون غم انگيزي

به قهرت بين كه مي خندم

بسويت جامه مي بندم

بروز رفتن مرگت

                                       به رقص شاخه و برگت

ببين شادم كه مي خندم

   بريز اي توده ي باران                 

                                     بر وي چهره ي ياران

بطرف شاخه ي ناران

به خيز و فقر بد كاران

                               بزن اهسته آهنگي

به سبك تار خود چنگي

تو كه با ما سر جنگي

                              تو دلتنگي چه دلسنگي

  بريز اي توده ي باران             

بروي صورت سردم                                                                    

بر اين سيماي پر دردم

كه چون شمعي

                                بسوزد خاك خود گردم

  بريز اي توده ي باران               

بروي ساحل دريا

دلم افسرده زين دينا

                               مرا گويند كسي رسوا

 بريز اي توده ي باران         

بروي اين دل زارم

بروي اين دل زاري

                              كه پر زد از پي يارم

الا اي شاهد اين زندگي تيره و تارم

    تو مبهوتي ز اسرارم                         

از اين شبي كه بيدارم

                          بريز اي توده ي باران

به سختي ها كه خو كردم

كف خود را چه بو كردم

                              ببوييدم كه رو كردم

 بريز اي توده ي باران        

كه من افتاده ي حيرانم

در اين ديناي سر گردان

                              پريشان گشته و پژمان

بزير غرش و رعد ت

كه سرما را خريدارم

   تو حيران كه ميگويم                         

                         بريز باران......   بريز باران

 

                    ( ؟‌‌‌ )             

 



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:27 ,
اسير آفتاب................ هما مير افشار

 

 

d1ftzxsgv5fehy8fuz1m.gif

 

 

                                                تويي اينجا يا كه دارم خواب مي بينم

                                               توي اون چشمهاي شوخت دو تا آفتاب مي بينم

                                               كه به تاريكي شبهاي سياهم مي تابه

                                               به نگاهم مي تابه

                                               منو افسون ميكنه 

                                              ز دلم حسرتو بيرون ميكنه

                                              خون بسرعت توي رگهام

                                              مث جوهاي پر آب

                                              نقش هستي ميزنه

                                             شور ميزنه

                                             ميون سرماي بهمن به زمستون دلم

                                             دو تا آفتاب مي تابه

                                             توي دشت دل افسرده ي من

                                            مي شكافن پوشش غم رو دونه ها

                                           دونه ي شادي واميد و صفا

                                          همه جا غرق گل و سبزه ميشه

                                         سر ميارن بيرون از خاك پونه ها

                                   پيش خورشيد نگاهت توي اون مردمكا

                                   مث يه ذره ميشه نقش ( هما ) كه ميرقصه تو فضا

                   تو بخند كه ( بمان)

                   تو بگو كه ( بمير )

                  منم امروز بدام تو اسير

                 از نگاهم ديگه آ فتاب نگاهت رو نگير

 

 

                                                                      هما مير افشار

 

 



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:14 ,
حسرت.........فروغ فرخزاد

 

i0br5wrumv675zfm1rq1.jpg

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت

 

 

فروغ فرخزاد



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:27 ,
اشكي در گذر گاه تاريخ................فريدون مشيري

 

 

u91xgeqwrrgbrenth7ik.jpg

از همان روزيكة دست حضرت قابيل

گشت آلوده بة خون حضرت هابيل

از همان روزيكه فرزندان آدم

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

آدميت مرده بود

گر چه آدم زنده بود

از همان روزيكه يوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزيكه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آميت مرده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ليك آدميت بر نگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبيها تهي است

صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است

صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست

قرن قرن موسي چمبه هاست

روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل

از نگاه ساكت يك كودك بيمار

از فغان يك قناري در قفس

از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

اندر اين ايام زخمم در پياله و زهرمارم در سبوست

مرگ اورا از كجا باور كنم

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي جنگل را بيابان ميكنند

دست خون آلوده را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

آنچه اين نامردمان با جا ن انسان ميكنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن مرگ قناري در فقس هم مرگ نيست

فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي به اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است

 

فريدون مشيري



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:55 ,
یـوسـف گـم‌گـشـتـه بـاز آیـد بـه کنـعـان غم مخور ....... حافظ

 

 

 

 

zro1iz8yb95gx5eo9zz.jpg

 

 

 

یـوسـف گـم‌گـشـتـه بـاز آیـد بـه کنـعـان غم مخور

کلـبــه‌ی احـزان شـود روزی گلـسـتـان غـم مخـور

ای دل غـمـدیـده حـال‌ات بـه شـــود دل بـد مـکـن

ویـن سـر شـوریـده بـاز آیـد بـه سـامان غم مخـور

گـر بـهــــار عـمـــر بـاشــد بــاز بــر تـخــت چـمــن

چتر گل درسرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گــردون گــر دو روزی بــر مــراد مــا نـگـشــت

دائــمــاً یـکـسـان نـبـاشـد حـال دوران غـم مخـور

هان مشو نـومـیـد، چون واقف نـه‌ای بر سرّ غیب

بـاشــد انـدر پــرده بـازی‌های پـنـهـان غـم مخـور

هر كه سرگردان به عالم گشت و غمخواري نيافت

آخر الامر او به غمخواري رسدهان غم مخور

ای دل ار سـیـل فـنــا بـنـیــاد هـسـتـی بـر کـَنـَد

چون تـو را نـوح‌ست کشتیبان ز طوفان غم مخور

دربـیـابـان گـر بـه شـوق کـعـبـه خواهی زد قدم

سـرزنـش‌ها گـر کـنـد خـار مُـغـیـلان غـم مـخـور

گرچه منزل بس خطرناک‌ست و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان غم مخور

حـال مـا در فُـرقـت جـانـــان و ابـــــــــرام رقـیـب

جـمـلـه می‌دانـد خـدای حـال‌گـردان غـم مـخـور

 حافظادر کُـنـج فـقـر و خلوت شب‌های تـار

تــا بـُـــُـوَد وردت دعــا و درس قــرآن غـم مـخــور

 

                                                  حافظ

لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 23:37 ,
شرح پريشاني .............. وحشي بافقي

چون سريال يوسف پيامبر (‌ع)از شبكه يك سيما در حال بخشه بي مناسبت نديدم كه اين شعر بسيار زيباي وحشي بافقي را براتون بذارم اميدوارم كه خوشتون بياد. يادگاري ياتون نره

 

j13xkvbmu21gdsm427id.jpg

 

 

 دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد        داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد        گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
                            شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
                            سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم           ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم             بسته سلسله سلسله مويي بوديم
                            كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
                            يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت        سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت           يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
                            اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
                            باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او      داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او           شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
                            اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
                            كي سر برگ من بي سروسامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر         كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر          بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
                            بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
                            من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هردو يكيست          حرمت مدعي و حرمت من هردو يكيست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكيست        نغمه بلبل و غوغاي زغن هردو يكيست
                            اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
                            زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي كار دگر باشم به         چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به                مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
                             نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
                            سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست    ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست        بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
                            به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
                            بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است       راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است        اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
                            بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
                            با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود              آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود       چه گمان غلط است اين برود چون نرود
                            چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
                            دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود

اي پسر چند به كام دگرانت بينم                 سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم                      ساقي مجلس عام دگرانت بينم
                            تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
                            چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند

يار اين طايفه خانه برانداز مباش                 از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش    غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
                            به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
                            اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را

در كمين تو بسي عيب شماران هستند       سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند         غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
                            باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
                            واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري

گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت     وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت        با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
                            حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
                            سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

 

 وحشي بافقي



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 23:20 ,
غزل ................... رهي معيري

 

 

 

يا ايامي كه در گلشن فغاني داشتم

در ميان لاله و گل آشياني داشتم

گرد آن شمع طرب مي سوختم  پروانه وار

پاي آن سرو روان اشك رواني داشتم

آتشم بر جان ولي از شكوه لب خموش بود

عشق را از اشك حسرت ترجماني داشتم

چون سرشك از شوق بودم خاكبوس درگهي

چون غبار از شكر سر بر آسماني داشتم

در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود

در زمين با ماه و پروين آسما ني داشتم

درد بي عشقي ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا ارام جاني داشتم

بلبل طبعم(( رهي )) باشد ز تنهايي خموش

نغمه ها بودي مرا تا همزباني داشتم

 

                                                  رهي معيري

 



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 11:10 ,

 

 

86d93ipun46wb0eqtv4.jpg

با درودو سپاس به اقاي بهنام به خاطر  ارسال اين نوشته بسيارعالي و قشنگ در خصوص عيد نوروز.

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... نوروز تجدید خاطره بزرگی است: ” آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند “



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 22:1 ,
بوی بهار ..................... فريدون مشيري

 با شعری از فریدون مشیری شاعر نامی و پر آوازه ایرا ن زمین به استقبال نوروز و سال نو میرویم سالی پر بار و پربرکت و سر شار از موفقیت و شادکامی برایتان آرزو مندم.
 

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز


 

 فريدون

 
بوی باران بوی سبزه بوی خاک


شاخه های شسته باران خورده پا ک


آسمان آبی و ابر سپید


برگهای سبز بید


عطر نرگس رقص باد


نغمه شوق پرستو های شاد


خلوت گرم کبوترهای مست


نرم نرمک می رسد اینک بهار


خوش به خال روزگار


خوش به حال چشمه ها و دشت ها


خوش به حال دانه ها و سبزه ها


خوش به حال غنچه های نیمه باز


خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز


خوش به حال جام لبریز از شراب


خوش به حال آفتاب


ای دل من گرچه در این روزگار


جامه رنگین نمی پوشی به کام


باده رنگین نمی نوشی ز جام


نقل و سبزه در میان سفره نیست


جامت از ان می که می باید تهی است


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم


ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار


گر نکویی شیشه غم را به سنگ


هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

 فريدون مشيري

 



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 9:20 ,
از یاد رفته.............فروغ فرخزاد

 

4ri9yj26kw789309qo1l.jpg

 

 

یاد بگذشته بدل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماندو نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که زمن رشته الفت یگسست

دردلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من میلغزد

میکشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده ی آن بد خو بود

میکشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عقشش را

شعر خود جلویی از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

مادر این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم رااز تن

زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چه کارآیدم این زیبایی

بشکن این آیینه را ای مادر

حاصلم چیست زخود آرایی

در ببندید و بگویید که من

جز از او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا ؟باکم نیست

فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگویید آن زن

دیرگاهیست در این منزل نیست



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:7 ,
غزل .................................... رهي معيري

 

rb0ni8zmtlejmi9vxrnj.jpg

 

 

اشكم ولي به پاي عزيزان چكيده ام

خارم ولي به سايه ي گل آرميده ام

با ياد رنگ و بوي تو اي بهار عشق

همچون بنفشه سر به گريبان كشيده ام

من جلوه شباب نديدم به عمر خويش

از ديگران حديث جواني شنيده ام

از جام عافيت مي نابي نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عيشي نچيده ام

موي سپيد را فلكم رايگان نداد

اين رشته را به نقد جواني خريده ام

اي سروپاي بسته به آزادگي مناز

آزاده ي من كه از همه عالم بريده ام

گر مي گريزم از نظر مردمان (( رهي ))

عيبم مكن كه آهوي مردم نديده ام

 

  رهي معيري



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 17:12 ,
قسمتي ديگر از كتاب پيامبر و ديوانه ....................... جبران خيلي جبران

آنگاه با فنده اي گفت با ما از پوشاك

سخن بگو.                                 

 او پاسخ داد و:

پوشاك شما بيشتر زيبايي شما را مي پوشاند

اما آنچه را نا زيباست نمي پوشاند.

و با آن كه در پوشاك آزادي خلوت خود را

مي جوييد در آن بند و زنجير مي يابيد.

كاشكي بيشتر با پوست و كمتر با پارچه

خورشيد و با د را لمس مي كرديد .

زيرا كه نفس زندگي در پرتو خورشيد ست

و دست زندگي در وزش باد.

پاره اي از شما مي گوييد (( اين پوشاكي كه ما

به تن داريم بافته ي باد شمال است .))

من مي گويم آري باد شمال بود .

اما دستگاه بافندگي اش شرم بود و تار وپودش

سستي و رگ و پي .

و هنگامي كه كارش انجام گرفت در ميان

جنگل خنديد .

فراموش مكنيد كه پوشيدگي سپري است در

برابر چشم نا پاكان .

و هنگامي كه ناپاكان ديگر در ميان نباشند

پوشش چيست به جز اسارت و آلايش روح ؟

و فراموش مكنيد كه زمين از پاي بر هنه ي شما

لذت مي برد و باد دوست مي دارد كه با گيسوان

شما بازي كند .

 

                        جبران خليل جبران

 



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 8:0 ,
بگذار بگريم ........................مريم ملك ابراهيمي

براي مشاهده متن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرماييد



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 11:51 ,
غزل ............................ فروغي بسطامي

براي مشاهده متن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرماييد



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 23:25 ,
من و تو ......................... آرش

براي مشاهده متن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرماييد



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 7:38 ,
گناه ...........................فروغ فرخزاد

برای مشاهده متن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 20:42 ,
فعل مجهول ...................... سيمين بهبهباني

برای مشاهده متن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 6:33 ,
غزل..................... وحشي بافقي

براي مشاهده متن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرماييد



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 8:18 ,
غزل ...................دهقان ساماني

برای مشاهده متن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 20:31 ,

برای مشاهده متن به ادامه مطلب مراجعه فرمایید



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 20:15 ,
بي تو ... با تو .................. فريدون كار

 براي مشاهده متن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرماييد



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 14:31 ,
زمستان .............................. اخوان ثالث

برای مشاهده متن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید    



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 6:50 ,
شبهاي انتظار ..................... پري نگهباني

 برای مشاهده متن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید



لينک ثابت| نوشته شده توسط ارش533 در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 21:40 ,

مطالب پيشين


مرغ سحر ......................ملک الشعرا بهار
در راه ميهن ......................... كارو
مادر............................... ايرج ميرزا

ترانه هاي روستايي
در برابر خدا..............فروغ فرخزاد
پاييز ............................ ( ؟ )
اسير آفتاب................ هما مير افشار
حسرت.........فروغ فرخزاد
اشكي در گذر گاه تاريخ................فريدون مشيري
یـوسـف گـم‌گـشـتـه بـاز آیـد بـه کنـعـان غم مخور ....... حافظ
شرح پريشاني .............. وحشي بافقي
غزل ................... رهي معيري


لينک باکس

درباره

اين وبلاك با مساعدت برادر زاده
عزيزم آقا پژمان ايجادكه حاوي
مطالب متنوع و گوناگوني
بخصوص در زمينه شعر وادب-
فارسي است كه سعي بر -
اين است كه اين گنجينه ----
گرانبها و ازرشمندرا هر چه پربار
وغني تربه سمع و نظر شما -
عزيزان برسانيم اميدواريم كه
بتوانيم گامي هرچند كوچك و
ناچيزي در شناساندن آن----
بر داريم در اين راستا دست
شما عزيزان وسروران گرامي
را بگرمي مي فشاريم .
ضمنا در صورت تمايل به تبادل
لينك اعلام و يا مارا ا نام
@ گلها @ و به آدرس.......
http://golha.blogfa.com
لينك و در ثبت نظرات اعلام
تا در اولين فرصت شما را به
هر نامي كه تمايل داريد
لينك كنيم .


زيباترين قالب هاي وبلاگ

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام : GOLHA..............گلها در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ، سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

لينک دوستان
قالب ساز بلاگفا و ميهن بلاگ
آهنگ و ر فارسي و غربي
بهينه سازي وبسايتها
دايره المعارف آنلاين
بهترين عکسها
آموزش هک و مقابله با آن
تهران
دانلود رايگان - طراحي لوگوي رايگان (بدون شرايط)
تازه هادر اينترنت وفيلترشکن هاي
لينک باکس بزرگ نت سافت
درج آگهي رايگان و تبليغات مجاني
قويترين مرجع دانلود فارسي زبانان
مرجع کليپ ايراني
بيوگرافي و رپ فارسي و غربي
رپ و رپ و رپ و رپ و رپ

جستجو گر


آرشيو ماهانه
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386

طراح

اين قالب توسط نت سافت طراحي و ترجمه شده


صفحه اصلي | جستجو | دريافت فايل | طراح قالب | تماس با ما


This Template Design By
Masoud Mahfaraz | NetSoft
www.rapfa.com
منبع : خدمات وبلاگ نويسان جوان          www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir رفتن به بالاي صفحه