@@كوچه از فريدون مشيري @ در برابر خدا از فروغ فرخزاد @ نيلوفر از آ رش @ دختر زشت از مهدي سهيلي @ آن روز ها از فروغ فرخزاد @ كوچه از هما مير افشار @ عاشقانه از آرش @ كفر از نصرت رحماني @يار نداري از سيمين بهبهاني @ گفتگو از كارو @ @@@گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فارسي @ گنجينه اي از شعر و ادب فار سي @@@ GOLHA..............گلها
قالب وبلاگ

GOLHA..............گلها
گنجینه ای از شعر و ادب پارسی 

 

 

 

از همان روزي كه دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي كه فرزندان آدم,

صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشي

آدميت مرده بود

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند

وز همان روزي كه با شلاق خون ديوار چين را ساختند,

آدميت مرده بود.

 

بعد هي دنيا پر از آدم شدو اين آسياب گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ!

 آدميت بر نگشت.

 

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينهء دنيا زخوبيها تهيست

صحبت از آزادگي,پاكي,مروت,ابلهيست

صحبت از عيسي و موسي و محمد نا به جاست

قرن موسي چمبه هاست

 

روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل

از نگاه ساكت يك كودك بيمار

از فغان يك قناري در قفس

از غم يك مرد در زنجير

حتي قاتلي بر دار

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام زهرم در پياله ,زهر مارم در سبوست,

مرگ او را از كجا باور كنم؟

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي!جنگل را بيابان ميكنند.

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند

هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا

آنچه اين نامردمان بر جان انسان ميكنند

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نیست

فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست.

 

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است.

 

                                                                          فریدون مشیری

[ جمعه دوم آبان 1393 ] [ 7:13 ] [ ارش533 ]

 عکس عاشقانه, والپیپر های عاشقانه جدید 93

مــــرا خود با تو چیزی در میان هست

و گــــــــر نه روی زیبا در جهان هست
 
وجـــــــودی دارم از مـــــــــهرت گدازان
 
وجودم رفت و مــهرت همچنان هست
 
مبر ظن کـــــــز سرم سودای عشقت
 
رود تا بــــــــــر زمینم استخوان هست
 
اگـــــــــر پیشم نشــــینی دل نشانی
 
و گر غایب شوی در دل نشان هست
 
به گفتــــــن راست ناید شرح حسنت
 
ولـــــــیکن گفت خواهم تا زبان هست
 
ندانــــــم قامتســــت آن یا قیامــــــــت
 
که می گوید چنین ســرو روان هست
 
توان گفتـــن به مـــــــه مانی ولی ماه
 
نپندارم چنین شیرین دهان هســــــت
 
بــــــجز پیشت نخواهم ســـــــر نهادن
 
اگـــــــر بالین نباشد آســــــتان هست
 
برو سعدی کــــــه کـــــوی وصل جانان
 
نه بازاریست کان جــا قدر جان هست
 
 
 
 
سعدی
[ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ] [ 21:54 ] [ ارش533 ]
 

تصاویر عاطفی و زیبا از احساس پدر و فرزند

 

پدری با پسری گفت به قهر


که تو آدم نشوی جان پدر

 

حیف از آن عمر که ای بی سروپا


در پی تربیتت کردم سر

 

دل فرزند از این حرف شکست


بی خبر از پدرش کرد سفر

 

رنج بسیار کشید و پس از آن


زندگى گشت به کامش چو شکر

 

عاقبت شوکت والایی یافت


حاکم شهر شد و صاحب زر

 

چند روزی بگذشت و پس از آن


امر فرمود به احضار پدر

 

پدرش آمد از راه دراز


نزد حاکم شد و بشناخت پسر

 

پسر از غایت خودخواهی و کبر


نظر افکند به سراپای پدر

 

گفت گفتی که تو آدم نشوی


تو کنون حشمت و جاهم بنگر

 

پیر خندید و سرش داد تکان


گفت این نکته وبرون شد ز در

 

«من نگفتم که تو حاکم نشوی


گفتم آدم نشوی جان پدر»

 

 

 

جـــامـــی

[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 12:49 ] [ ارش533 ]
 

عکسهای گل لاله های بسیار زیبا

لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد


شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد


بود لرزان شعله ی شمعی در آغوش نسیم


لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد


در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت


با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد


پای سروی جویباری زاری از حد برده بود


های های گریه در پای توام آمد به یاد


شهر پر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی


از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد




"رهی معیری"

 
[ پنجشنبه دهم مهر 1393 ] [ 21:25 ] [ ارش533 ]
 عکس های بارانی (34 عکس)

 

باز باران بی ترانه


باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه


می‌خورد بر مرد تنها


می‌چکد بر فرش خانه


باز می‌آید صدای چک چک غم


باز ماتم


من به پشت شیشه تنهایی افتاده


نمی‌دانم، نمی‌فهمم

 

کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟


نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند


که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد


کجای ذلتش زیباست؟


نمی‌فهمم


کجای اشک یک بابا


که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران


به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده


کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟


نمی‌دانم


نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند


که باران عشق تنها نیست


صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست


کجای مرگ ما زیباست؟


نمی‌فهمم


یاد آرم روز باران را


یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد


کودکی ده ساله بودم


می‌دویدم زیر باران، از برای نان


مادرم افتاد


مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد


فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود


نمی‌دانم

 

کجای این لجن زیباست؟

 

 



کارو دردریان

بر گرفته از سایت پلاس - ست

[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 12:3 ] [ ارش533 ]

 

 

از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد

 

این شب پریشان پریشان سحر می شود
روز نو گُل افشان گل افشان به ما می رسد

 

بخت آن ندارم که یارم کند یاد من
حال من که گوید که گوید به صیاد من

 

گرچه شد به نیزار گرفتار به بیداد او
عاقبت رسد عشق رسد عشق به فریاد من

 

از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد

 

ساقیا کجایی کجایی که در آتشم
وز غمش ندانی چه ها می کشم

 

ساقی از در و بام در و بام بلا می رسد
بر دلم از این عشق از این عشق چه ها می رسد

 

 

 

 

 

 فریدون مشیری  

 

 

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 14:49 ] [ ارش533 ]

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

با تیشه ی خیـــــــال تراشیده ام تو را
در هر بتی كه ساخته ام دیده ام تو را

از آسمــان بــه دامنــــم افتاده آفتاب؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ
من از تمــــام گلهـــــــا بوییده ام تــــو را

رویای آشنای شب و روز عمــــر من!
در خوابهای كودكی ام دیده ام تو را

از هــــر نظر تــــــــو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست
زیـــرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنكه جـز سكوت جوابم نمی دهی
در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعـــاره و تشبیه برتــــری
با هیچكس بجز تو نسنجیده ام تو را...

 

 

 

قیصر امین پور  

 

 

 

[ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ] [ 8:38 ] [ ارش533 ]
 

 

نیست یاری تا بگویم راز خویش

 

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

 

چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای

 

زخمه ای، تا برکشم آواز خویش

 

بر لبانم قفل خاموشی زدم

 

با کلیدی آشنا بازش کنید

 

کودک دل رنجه دست جفاست

 

با سر انگشت وفا نازش کنید

 

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

 

پر کن این پیمانه را از خون او

 

مست مستم کن چنان کز شور می

 

بازگویم قصه افسون او

   

رنگ چشمش را چه می پرسی ز من

 

رنگ چشمش کی مرا پابند کرد

 

آتشی کز دیدگانش سرکشید

 

این دل دیوانه را دربند کرد

 

از لبانش کی نشان دارم به جان

 

جز شرار بوسه های دلنشین

 

بر تنم کی مانده از او یادگار

 

جز فشار بازوان آهنین

 

 من چه می دانم سر انگشتش چه کرد

 

در میان خرمن گیسوی من

 

آنقدر دانم که این آشفتگی

 

زان سبب افتاده اندر موی من

 

 آتشی شد بر دل و جانم گرفت

 

راهزن شد راه ایمانم گرفت

 

رفته بود از دست من دامان صبر

 

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

 

 گم شدم در پهنه صحرای عشق

 

در شبی چون چهره بختم سیاه

 

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

 

بر سرم بارید باران گناه

 

مست بودم، مست عشق و مست ناز

 

مردی آمد قلب سنگم را ربود

 

بسکه رنجم داد و لذت دادمش

 

ترک او کردم، چه می دانم که بود

 

 مستیم از سر پرید، ای همنفس

 

بار دیگر پر کن این پیمانه را

 

خون بده، خون دل آن خود پرست

 

تا بپایان آرم این افسانه را

 

 

 
[ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ] [ 12:45 ] [ ارش533 ]
 

 

 

روحش شاد و یاذش همیشه گرامی

چرا رفتی چرا من بی قرارم

 

به سر سودای آغوش تو دارم


نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست


ندیدی جانم از غم نا شکیباست


چرا رفتی چرا من بی قرارم


به سر سودای آغوش تو دارم

 

خیالت گرچه عمری یار من بود


امیدت گرچه در پندار من بود


بیا امشب شرابی دیگرم ده


ز مینای حقیقت ساغرم ده


چرا رفتی چرا من بی قرارم


به سر سودای آغوش تو دارم

 

چرا رفتی چرا من بی قرارم


به سر سودای آغوش تو دارم


نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست


ندیدی جانم از غم نا شکیباست


چرا رفتی چرا من قرارم

 

به سر سودای آغوش تو دارم.

 

دل دیوانه را دیوانه تر کن


مرا از هردو عالم بی خبر کن


بیا امشب شرابی دیگرم ده


ز مینای حقیقت ساغرم ده

 


ز مینای حقیقت ساغرم ده

چرا رفتی چرا من بی قرارم


به سر سودای آغوش تو دارم…

 

 

سیمین بهبهانی

[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 12:10 ] [ ارش533 ]
درگذشت بزرگ بانوی غزل شعر ایران "سیمین بهبهانی" تسلیت باد

روحش شاد و یاذش همیشه گرامی

دوباره می‌سازمت وطن!


اگرچه با خشت جان خویش


ستون به سقف تو می‌زنم


اگرچه با استخوان خویش


دوباره می‌بویم از تو گل


به‌میل نسل جوان تو


دوباره می‌شویم از تو خون


به‌سیل اشک روان خویش


دوباره یک روز روشنا


سیاهی از خانه می‌رود


به شعر خود رنگ می‌زنم


ز آبی آسمان خویش


اگرچه صدساله مُرده‌ام


به‌گور خود خواهم ایستاد


که بردَرَم قلبِ اهرمن


به‌نعرۀ آنچنان خویش


کسی که « عظم رمیم» را


دوباره انشا کند به لطف


چو کوه می‌بخشدم شکوه


به عرصۀ امتحان خویش


اگر چه پیرم ولی هنوز


مجال تعلیم اگر بُوَد


جوانی آغاز می‌کنم


کنار نوباوگان خویش


حدیث «حبّ‌الوطن» ز شوق


بدان رَوش ساز می‌کنم


که جان شود هر کلام دل


چو برگشایم دهان خویش


هنوز در سینه آتشی


به‌جاست کز تاب شعله‌اش


گمان ندارم به کاهشی


ز گرمی دودمان خویش

 

 دوباره می بخشی ام توان، 


اگر چه شعرم به خون نشست 


دوباره می سازمت به جان، 


اگر چه بیش از توان خویش  

 

سیمین بهبهانی


۲۰ اسفندماه 
۱۳۶۰

 
[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 23:11 ] [ ارش533 ]
 

وبلاگ جملات حکیمانه

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم


هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

 

از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين


صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم


در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري


از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم


بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم


چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم


گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود


گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم


هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي


رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم


چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من


منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم 

 

 

 

 

سیمین بهبهانی

 

[ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ] [ 12:44 ] [ ارش533 ]

 

تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید 


دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

 

نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم 


تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

 

توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک


چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید

 

چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟ 


تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید

 

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف 


که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

 

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین 


خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید

 

 

 مهدی اخوان ثالث

[ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ] [ 12:27 ] [ ارش533 ]
 

Foroogh.gif

نگاه کن که غم درون دیده ام 


چگونه قطره قطره آب می شود 


چگونه سایه سیاه سرکشم 


اسیر دست آفتاب می شود 


نگاه کن 


تمام هستیم خراب می شود 


شراره ای مرا به کام می کشد 


مرا به اوج می برد 


مرا به دام میکشد 


نگاه کن 


تمام آسمان من 


پر از شهاب می شود 


تو آمدی ز دورها و دورها 


ز سرزمین عطر ها و نورها 


نشانده ای مرا کنون به زورقی 


ز عاجها ز ابرها بلورها 


مرا ببر امید دلنواز من 


ببر به شهر شعر ها و شورها 


به راه پر ستاره ه می کشانی ام 


فراتر از ستاره می نشانی ام 


نگاه کن 


من از ستاره سوختم 


لبالب از ستارگان تب شدم 


چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 


ستاره چین برکه های شب شدم 


چه دور بود پیش از این زمین ما 


به این کبود غرفه های آسمان 


کنون به گوش من دوباره می رسد 


صدای تو 


صدای بال برفی فرشتگان 


نگاه کن که من کجا رسیده ام 


به کهکشان به بیکران به جاودان 


کنون که آمدیم تا به اوجها 


مرا بشوی با شراب موجها 


مرا بپیچ در حریر بوسه ات 


مرا بخواه در شبان دیر پا 


مرا دگر رها مکن 


مرا از این ستاره ها جدا مکن 


نگاه کن که موم شب براه ما 


چگونه قطره قطره آب میشود 


صراحی سیاه دیدگان من 


به لالای گرم تو 


لبالب از شراب خواب می شود 


به روی گاهواره های شعر من 


نگاه کن 


تو می دمی و آفتاب می شود

 

 

 فروغ فرخزاد 

[ جمعه دهم مرداد 1393 ] [ 17:34 ] [ ارش533 ]
 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم


گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم


گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در


گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم


گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا


گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم


گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام


گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم


گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند


گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم


گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم


گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم


گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو


گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 

 

سیمین بهبهانی

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 12:40 ] [ ارش533 ]

 

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من 
گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

 

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

 

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

 

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

 

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

 

 

 

 

 

 

سیمین بهبهانی  

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 22:37 ] [ ارش533 ]
       

فریدون مشیری

                      

گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

... لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
 
 
 
فریدون مشیری
 
 
[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 11:27 ] [ ارش533 ]

 

 

 

بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست 


غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

 
رو مداوای خود ای دل،بکن از جای دگر 


کاندر این شهر، طبیب دل بیماری نیست 

 
یارب این شهر  چه شهری است که صد یوسف دل


به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

  

شب به بالین من خسته به‌غیر از غم دوست 


ز آشنایان کهن، یار و پرستاری نیست

  

به‌جز از بخت تو و دیده ی من، در غم تو 


شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست

  

گر«هما» را ندهد ره به در صومعه شیخ 


در خرابات مگر سایه ی دیواری نیست؟

 

 

 

 

همای شیرازی 

[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 15:24 ] [ ارش533 ]
 
گفتمش:

 

            -" شیرین ترین آواز چیست؟ "

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند:

-" ناله زنجیرها بر دست من! "

گفتمش:

           -" آنگه که از هم بگسلند... "

خنده تلخی به لب آورد و گفت

-" آرزوئی دلکش است اما دریغ!

بخت شورم ره بر این امید بست.

و آن طلائی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست!... "

من به خود لرزیدم از درددی که تلخ

در دل من با دل او می گریست.

گفتمش:

-" بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است! "

سر به سوی آسمان برداشت گفت:

-" چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیکن این شب نیز دریایی ست ژرف.

ای دریغا شبروان کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان... "

گفتمش:

           -" فانوس ماه

می دهد از چشم بیداری نشان... "

گفت:

       -" اما در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش.. "

گفتمش:

            -" اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست! "

گفت:

        -" ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست!... "

گریه ای افتالد در من بی امان

در میان اشک ها پرسیدمش:

-" خوش ترین لبخند چیست؟ "

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گو نه اش آتش فشاند

گفت:

        -" لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند. "

من ز جا برخواستم بوسیدمش.

 

 

ه.ا.سایه

[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 17:37 ] [ ارش533 ]

عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوقه رسید

نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد باب

نازنین چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دل سوخته بود

دید کز روی شط آید به شتاب
نوگلی چون گل رویش شاداب

گفت وه وه چه گل رعناییست
لایق دست چو من زیباییست

زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مثل آن مایه ی ناز
که نکویی کن و در آب انداز

باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبیست فراوان ودرست
به نشاط آمد ودست از جان شست

دست وپایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پر تاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم بگیر این گل تو

بکنش زیب سر ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما

که ز خوبان نتوان جست وفا

عاشقان را همه گر آب برد
خوبرویان همه را خواب برد

 

 

 ایرج میرزا     

[ جمعه سی ام خرداد 1393 ] [ 12:46 ] [ ارش533 ]
 
 
به زمين مي زني و مي شکني

عاقبت شيشه? اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي ، آتش جاويدي را

ديدمت ، واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلآزاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

که مرا با تو سر و کاري بود

ديدمت ، واي چه ديداري واي

نه نگاهي ، نه لب پر نوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

اين چه عشقي است که در دل دارم

من از اين عشق چه حاصل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهاي عطش کرده? من

لب سوزان تو را مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي

قصه? عشق تو را مي گويد

بخت اگر از تو جدايم کرده

مي گشايم گره از بخت ، چه باک

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده? خاک

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردي ، اي مرد

شعر من شعله? احساس من است

تو مرا شاعره کردي ،اي مرد

آتش عشق به چشمت يکدم

جلوه اي کرد و سرابي گرديد

تا مرا واله و بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

در دلم آرزويي بود که مُرد

لب جانبخش تو را بوسيدن

بوسه جان داد به روي لب من

ديدمت ليک ، دريغ از ديدن

سينه اي ، تا که بر آن سر بنهم

دامني تا که بر آن ريزم اشک

آه ، اي آنکه غم عشقت نيست

مي برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمين مي زني و مي شکني

عاقبت شيشه? اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي ، آتش جاويدي را

 

 .فروغ فرخزاد
 
[ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ] [ 10:6 ] [ ارش533 ]
 

 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی


فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

 

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست


می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی



دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت


ای ماه با که دست در آغوش می کنی



در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست


هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

 

می جوش می زند به دل خم بیا ببین


یادی اگر ز خون سیاووش می کنی


گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت


بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی


جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

 

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی


سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع


زین داستان که با لب خاموش می کنی
 

 

 

 

هوشنگ ابتهاج 

[ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 ] [ 16:3 ] [ ارش533 ]

 

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟


شب فراق به پایان مگر نمی آید؟
 

 

جمال یوسف گل چشم باغ روشن کرد


ولی ز گمشده من خبر نمی آید

 

شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر


فغان هم از دل سنگم به در نمی آید

 

تو را بجز به تو نسبت نمی توانم کرد


که در تصور از این خوبتر نمی آید

 

طریق عقل بود ترک عاشقی دانم


ولی ز دست من این کار برنمی آید

 

بسر رسید مرا دور زندگانی و باز


بلای محنت هجران بسر نمی آید

 

منال بلبل مسکین به دام غم زین بیش


که ناله در دل گُل کارگر نمی آید

 

ز باده فصل گُلم توبه میدهد زاهد


ولی ز دست من این کار برنمی آید

 

دو روز نوبت صحبت عزیز دار رهی


که هر که رفت از این ره دگر نمی آید

 

 

 رهی معیری      

[ پنجشنبه هشتم خرداد 1393 ] [ 23:6 ] [ ارش533 ]
 

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند      

                                    
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند    

                                         
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت       

                                    
با من راه نشین باده مستانه زدند     

                                        
آسمان بار امانت نتوانست کشید     

                                         
قرعه کار به نام من دیوانه زدند      

                                        
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه    

                                     
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند   

                                          
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد   

                                       
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند    

                                    
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع  

                                      
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند    

                                       
کس چون حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب     

                                   
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند      

 

 

حافظ

[ پنجشنبه یکم خرداد 1393 ] [ 9:12 ] [ ارش533 ]

 زیباترین دختر عرب

 

بگذاربگريم من و بگذار بگريم

 

بگذار در اين نيمه شب تار بگريم

 

در ماتم پژمرده گلهاي اميدم

 

بگذار كه چون ابر به گلزار بگريم

 

مرغ دل من پرزد و افتاد به دامش

 

بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم

 

غمخوار من خسته بجز ديده من نيست

 

بگذار به وقت غمخواري خود زار بگريم

 

در ورطه ي ديوانگيم ميكشد اين عشق

 

بگذار بر اين عاقبت كار بگريم

 

او خنده زنان رفت و مرا اشك فشان كرد

 

بگذار بگريم من و بگذار بگريم.

 

 

   مريم ملك ابراهيمي

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 10:47 ] [ ارش533 ]

دیری است که از روی دل آرام تو دوریم


محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم


تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم


هرچند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم


خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ


باطل به امید سحری زین شب گوریم


زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن


هرچند که با حوصله ی سنگ صبوریم


گنجی است غم عشق که در زیر سر ماست


زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم


با همّت والا که برد منّت فردوس


از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم


او پیل دمانی است که پروای کسش نیست


ماییم که در پای وی افتاده چو موریم


آن روشن گویا که دل سوخته ی ماست


ای سایه! چرا در طلب آتش طوریم




هوشنگ ابتهاج

[ پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 ] [ 11:21 ] [ ارش533 ]

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم


به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم


در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او


ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم


چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم


چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم


درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان


ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم


به خون جان من جانان ندانم دست آلاید


که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم


دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی


که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم


برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی


که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم


[ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ] [ 11:11 ] [ ارش533 ]

بچّه ها صبحتان به خير...سلام

درس امروز ما فعل مجهول است

فعل مجهول چيست می دانيد؟

نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آويز

در تهيگاه زنگ می لغزيد

صوت ناسازم آنچنان که مگرـ

شيشه بر روی سنگ می لغزيد

ساعتی داد آن سخن دادم

حقّ گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

ژاله را زآن ميان صدا کردم


ژاله! از درس من چه فهميدی؟

پاسخ من سکوت بود و سکوت

ده جوابم بده کجا بودی؟

رفته بودی به عالم هپروت؟


خندهء دختران و غرش من

ريخت بر فرق ژاله چون باران

ليک او بود غرق حيرت خويش

غافل از اوستاد و از ياران


خشمگين،انتقامجو،گفتم

بچّه ها! گوش ژاله سنگين است

دختری طعنه زد که:نه خانم

درس در گوش ژاله ياسين است



باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پيگير می رسيد به گوش

زير آتشفشان ديدهء من

ژاله آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حيرانم

آن دو ميخ نگاه خيرهء او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تيرهء او


آنچه در آن نگاه می خواندم

قصّهء غصّه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدايی که سخت لرزان بود



"فعل مجهول" فعل آن پدريست

که دلم را ز درد پر خون کرد


خواهرم را به مشت و سيلی کوفت

مادرم را ز خانه بيرون کرد


شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شيرخوار من ناليد

سوخت از تاب شب برادر من

تا سحر در کنار من ناليد



از غم آن دو تن،دو ديدهء من

اين يکی اشک بود و آن خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود


گفت و ناليد و آنچه باقی ماند

هق هق گريه بود و نالهء او

شسته می شد به قطره های سرشک


چهرهء همچو برگ لالهء او


نالهء من به ناله اش آميخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز، قصّهء غم توست


تو بگو،من چرا سخن گفتم؟



"فعل مجهول" فعل آن پدريست

که تو را بی گناه می سوزد

آن حريق هوس بود که در او

مادری بی پناه می سوزد؟




سیمین بهبهانی

[ جمعه پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 23:30 ] [ ارش533 ]
File:Foroogh.gif


دخترک خنده کنان گفت که چیست


راز این حلقه ی زر


راز این حلقه که انگشت مرا


این چنین تنگ گرفته است به بر



راز این حلقه که در چهره ی او


این همه تابش و رخشندگی است


مرد حیران شد و گفت :


حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است



همه گفتند : مبارک باشد


دخترک گفت : دریغا که مرا


باز در معنی آن شک باشد


سال ها رفت و شبی



زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر


دید در نقش فروزنده ی او


روزهایی که به امید وفای شوهر


به هدر رفته ، هدر



زن پریشان شد و نالید که وای


وای ، این حلقه که در چهره ی او


باز هم تابش و رخشندگی است


حلقه ی بردگی و بندگی است



فروغ فرخزاد



[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 9:9 ] [ ارش533 ]

برو کار می‌کن، مگو چیست کار

که سرمایه‌ی جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت

به فرزندگان چون همی خواست خفت

که : « میراث خود را بدارید دوست

که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست

پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه، کشتگه برکنید

همه جای آن زیر و بالاکنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ

بگیرید از آن گنج هر جا سراغ »

پدر مرد و پوران به امید گنج

به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود

هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم

ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان

چنان چون پدر گفت، شد گنجشان


بهار


[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 10:1 ] [ ارش533 ]



درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند


جهان جوان شد و یاران بعیش بنشستند


بساط سبزه لگد کوب شد به پای نشاط


ز بس که عارف و عامی برقص برجستند.


برآمد باد صبح و بوی نوروز


بکام دوستان و بخت پیروز


بهاری خرمست ای گل کجائی


که بینی بلبلان را ناله و سوز


بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی


بغلغل در سماع آیند هر مرغی بدستانی


بوی گل و بانگ مرغ برخواست


هنگام نشاط و روز صحراست


فراش خزان ورق بیفشاند


نقاش صبا چمن بیاراست


وقتی دل سودائی میرفت ببستانها


بیخویشتنم کردی ، بوی گل و ریحانها


گه نعره زدی بلبل ، گه جامه دریدی گل


با یاد تو افتادم ، از یاد برفت آنها


سعدی

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 8:41 ] [ ارش533 ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

- Flash Clock --->


www.AllData.IR.com

اين صفحه را به اشتراک بگذاريد
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

azmabepors.com

امکانات وب